چه هیچ . . .
در پس یك بار بارش باران
نیمكت خالی و تنها من
نشسته در كنار بركه ای از آب آن باران
كه اینك من به او و او به من تنهائیمان را
-سخاوت وار
دلها همچو آئینه
پر ز نور عاریت دار از آبی بالا-
رایگان می بخشیم .
بر انتهای كوره راهی بن بست
در امتداد جاده ، در قفای دید
از جفای دوری و ظلمت
در انتظار تابش سوزان خورشید ؛ او
به سودای محبت های دستی گرم ؛ من
سزاوار ناسزای دهر گردون
از برای بیهوده ماندن ،
ایستادن ،
چشم در چشم بركه در من
نقش آهی سرد از من
در درون عمق سرما زده از لَختی آب
سرداب . . .
كوچ
التماس
بار خدایا
دل کوچک و ناچیز خود را به سوی تو روانه داشته ام
دریاب ...
منم ، کوچک رنجور دشت تنهایی
که اینک بر در درگاه تو بی گاه آمده ام
دریاب ...
ای بزرگ
ای بی انتها
در کجای این ناکجا آباد خویش را آرام خواهم یافت ،
و خاک کدامین سرزمینت مرا در سینه اش جای خواهد داد ؟!
پروردگارا،
تو را به بزرگیت
این چند روز باقی مانده ام را نگذار از یادت خالی بماند
دستهایم را از فراموشیت تهی گردان و
چشمانم را غنی از خواهش خود کن و
زبانم را بر یادت استوار دار
و قلبم را ...
این دیار رنجور از دنیا را
دریاب ...
تو دریاب ...
GAZA
دردی است که بی پشت و پناه افتاده است
در غربت سوز و اشک و آه افتاده است
این غزه همان یوسف کنعانی ماست
با دست برادران به چاه افتاده است
"محدثی خراسانی"



تبلیغات 