تبلیغات
گمگشته ی وصال

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 11 آذر 1387-10:59 ب.ظ

پ یامبر دست هایش را قلاب کرد ، علی رفت بالا . دستش نرسید به بت ها .

محمد گفت : " پایت را بگذار روی شانۀ من.  "

نگاه کرد به صورت رسول خدا ، نگاه کرد به بت ها ، پایش را گذاشت روی شانۀ پیامبر . بت ها را شکست . بت هایی که توی خانۀ کعبه جا خوش کرده بودند .

پیامبر بعد گفت : " جدمان ، ابراهیم ، اولین کسی بود که بت ها را شکست توی خانۀ کعبه ، تو هم علی ، آخرین کسی هستی که این کار را کردی.  "

عمر آرزو کرده بود که این کار را او می کرد . علی گفته بود : " کسی که آن ها را پرستیده است ، قدرت شکستن شان را ندارد.  "

ه دیه بود . سیصد دینار . محمد همه را یکجا به علی بخشید . شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینارش را به زنی درمانده داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار را به زنی بدکاره داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینار دیگر را به مرد ره گذری داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به یک دزد داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . به تلافی آن دو شب ، صد دینار باقیمانده را هم به مردی بخشید . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به مردی ثروتمند کمک کرد . "

بغض کرده بود . رفت پیش رسول خدا . پیامبر گفت : " جبرئیل آمده ، می گوید خداوند صدقه هایت را پذیرفته . " پرسید : " چطور !؟ "

گفت : " زن فاجر توبه کرد . صد دینار شد خرج ازدواجش . مرد دزد توبه کرد . صد دینار شد سرمایۀ کسب و تجارتش . مرد ثروتمند توبه کرد . زکات و خمس مالش را داد . دیده بود علی که مالی ندارد این چنین صدقه می دهد . "

گ فتند : " گاو نری یک الاغ را کشته . صاحبانش آمده اند برای تعیین خسارت.  "

پیامبر به ابوبکر گفت : " قضاوت کن بین این دو . "

ابوبکر گفت : " حیوانی ، حیوان دیگر را کشته است . خسارتی در کار نیست . "

محمد گفت : " عمر ! تو قضاوت کن . "

عمر هم پاسخ داد . مثل ابوبکر .

نوبت به علی رسید . گفت : " اگر گاو وارد شده به طویلۀ الاغ ؛ صاحبش ضامن است برای خسارت . اگر الاغ به طویلۀ گاو وارد شده ، هیچ کس ضامن نیست . "

پیامبر دست هایش را آورد بالا گفت : " شکر خدا که قضاوت جانشینم مثل پیامبران است . "

د وید دنبالش : " صبر کن . چند کلمه با تو حرف دارم .  "

علی همان جا نشست توی کوچه . مرد یهودی هم روبرویش .

گفت : " پسر عمویت می گوید از طرف خدا آمده است و حبیب اوست . پس چرا از خدا نمی خواهد فقر و نداری را ازتان بردارد و نجاتتان دهد از این وضع ؟ "

علی سکوت کرد . بعد هم اشاره کرد و گفت : " خدا بندگانی دارد که اگر قسمش دهند دیوار را تبدیل کند به طلا ، می کند.  "

دیوار جلوی چشم یهودی ، طلا شد و درخشید . هاج و واج مانده بود . نگاه کرد توی چشم هایش گفت : " متوجه شدی !؟ "

مرد یهودی همان جا مسلمان شد .  

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 8 آذر 1387-04:19 ب.ظ

گ فت : " دستم خالی است . چیزی ندارم به غیر از شمشیر و شتر و یک زره .  "

پدر عروس گفت : " شمشیرت را برای جنگ می خواهی.شتر را هم برای آب کشی و مسافرت.می ماند زره. "

زره را فروخت چهارصد درهم . یک دست لباس کتانی ، یک پوست گوسفند دباغی نشده ... .شدند مهریۀ فاطمه . همه چیزش را داد برای همه کسش .

 

 

ش ب عروسی ، پیامبر که رفت ، تنها که شدند ، چهار دیواری کوچک شان را سکوت پر کرد . حالا دست زهرا توی دستش بود . شانه های فاطمه لرزید و اشک روی صورتش سر خورد پایین .

دلیلش را که پرسید ، فاطمه گفت : " فکر می کنم به خودم و به آخر عمرم . امروز از خانۀ خودم به خانۀ تو آمدم ، فردا هم از اینجا به طرف قبر می روم . "

شب اول ازدواج ایستاده بود با عروسش به نماز .

 

 

ج نگ احد بود . دشمن حمله می کرد ، مسلمان ها فرار . پیامبر به علی گفت : " دفاع کن .  "

علی حمله کرد و جنگید . تک تک شان را کشت . قهرمان های مشهور قریش را .

از آسمان ندا آمد : " لا سیف الا ذوالفقار ، لا فتی الا علی . "

 

 

ا یستاده بودند کنار پیامبر ، نگاه می کردند . از دور ، گفتند : " علی ترسیده ...  "

رسول خدا گفت : " بس کنید . خودش می آید دلیلش را می گوید . "

جنگ بود . جنگ خندق . عمروبن عبدود که آمد میدان هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد ، علی اما رفته بود . دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بود . حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده ... .

پسر عبدود را که کشت ، آمد . ایستاد روبروی پیامبر ، رسول خدا پرسید : " چرا همان اول کارش را تمام نکردی ؟ "

علی گفت : " به مادرم فحش داد . آب دهان انداخت به صورتم . اگر آن وقت می کشتمش برای خودم بود ، نه برای خدا . "

پیامبر گفته بود : " ضربت علی یوم الخندق ، أفضل من عبادت الثقلین . "

 

 

ع لی رفته بود برای جنگ . پیامبر از او خبر نداشت  و هر روز غمگین تر از قبل . یک روز ، دو روز ، سه روز . پیامبر همه را جمع کرد ، گفت : " هر کس خبر از علی بیاورد ، یک حاجتش ، هرچه باشد ، روا .  "

سلمان دیده بودش . حالا برای بشارت می رفت پیش پیامبر .

چیزی به خاطرش رسید و برگشت : " علی جان ! چه باشد آن یک حاجتم از رسول خدا ؟ "

سلمان ، سّر شب معراج را خواسته بود از پیامبر و او حواله اش کرده بود به فبرستان یهودی ها .

حالا ایستاده بود ، کلمات پیامبر را می گفت . قبری باز شد و کسی بیرون آمد . گفت : " من یهودی به دنیا آمدم ، یهودی زندگی کردم ، یهودی هم مُردم ، از آتش برزخ اما در امانم . "

-چرا ؟

یهودی گفت : " هر روز می ایستادم کنار کوچه تا علی که رد می شود ، او را ببینم . دوست داشتم دیدن صورتش را . "  

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 2 آذر 1387-01:09 ق.ظ

گ فتند : " در این مدت غذایت چه بود ؟ "

گفت : " میوه ها و غذاهای بهشتی . "

گفتند : " نامش را چه می گذاری ؟ "

گفت : " از کعبه که می آمدم بیرون ، صدایی گفت : فاطمه ، نام پسرت را علی بگذار . چون او بر همۀ اهل آسمان ها و زمین برتری دارد ؛ اسم او را از نام خودم گرفته ام . "

 

 

ش نیده بود که عیسای پیامبر در آغوش مریم به حرف آمد ، ندیده بود اما .

آن روز ابوطالب به چشم دید که پسر تازه به دنیا آمده اش به سجده رفت .

شنید هم که می گفت : " اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداَ رسول الله و اشهد ان علیاَ وصی محمد رسول الله و بمحمد یختم الله النبوه و بی یختم الوصیه و انا امیر المومنین . "

 

 

ب یست سال قبل از ماجرای سقیفه :

مهمان محمد بودند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . نهار را که خوردند ، پیامبر ایستاد . گفت : " هیچ کس برای نزدیکان خود بهتر از این که من برای شما آورده ام نیاورده . " به همدیگر نگاه کردند .

رسول خدا گفت : " خدا به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگی دعوت کنم . چه کسی مرا در این راه کمک می کند تا وصی و خلیفه و جانشین من باشد ؟ "

سکوت کردند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . سرهای شان را انداخته بودند پائین که علی بلند شد ، ایستاد . سیزده سال بیشتر نداشت . پیامبر برق چشم هایش را که دید ، لبخند زد اما گفت بنشیند . دوباره سوالش را پرسید . سکوت کردند ، همه . علی اما دوباره ایستاد . پیامبر این بار هم لبخند زد ؛ گفت علی بنشیند و سوالش را برای بار سوم تکرار کرد . بار سوم هم سکوت ، همه ، غیر از علی . پیامبر دست پسر عمویش را گرفت و جانشینش را معرفی کرد .

بیست سال قبل از ماجرای سقیفه .

 

 

م حمد که راهی مدینه شد ، علی برگشت مکه تا امانت های مردم را برگرداند . کسی را اجیر کرده بودند که برود پیش علی ، ادعای هشتاد مثقال طلا کند . گفتند : " اگر شاهد خواست ما همه شهادت می دهیم.  "

رفت پیش علی . نشان امانت را داد . علی اما هر چه گشت پیدایش نکرد . گفت : " امانت تو نیست . شاهدی هم داری ؟ "

همۀ شهود آمدند . چهار نفر از مشرکان قریش . علی از تک تک شان پرسید . جدا جدا .

- چه وقت امانت را به رسول خدا سپرد ؟

یکی گفت : " وسط روز . "

آن یکی گفت : " غروب آفتاب بود و . . . "

شهادت ها که مختلف شد ، رسوا شدند .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 28 آبان 1387-09:12 ب.ظ

م ردی پسرش را پیش محمد آورد . گفت : " نصیحتش کنید ، خرما کم تر بخورد.  "

محمد گفت : " فردا بیایید . "

مرد گفت : " راه مان دور است . "

محمد گفت : " من چند لحظه پیش خرما خوردم . چطور نصیحت کنم که او نخورد . "

 

 

ن شسته بودند دور هم خرما می خوردند . هستۀ خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی . بعد از مدتی گفت : " از همه شکموتر کسی است که هستۀ خرمای بیشتری جلویش باشد.  "

همه نگاه کردند . جلوی علی از همه بیشتر بود .

علی گفت : " ولی من فکر می کنم کسی است که خرمایش را با هسته خورده . "

نگاه کردند . جلوی محمد هستۀ خرمایی نبود . همه خندیدند .

 

 

چ ند نفر آمدند پیشش . گفتند : " مسافر هستیم.  "

گفتند : " هم سفری داریم که مثل او وجود ندارد . همیشه در حال عبادت و راز و نیاز است . "

پرسید : " کارهایش را چه کسی انجام می دهد ؟ "

گفتند : " ما . با افتخار هم انجام می دهیم . "

محمد گفت : " همۀ شما از او بهترید . "

 

 

م حمد گفت قلم و کاغذی بیاورید تا نامه ای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید . همه می دانستند محمد یک پیامبر بی سواد است و تا آن روز نامه ای ننوشته . یا می خواست املا کند و کسی بنویسد یا ... . یا می دانسته کسی پیدا می شود و نخواهد گذاشت نامه نوشته شود .

 

 

ح الش خیلی بد بود . گفت به برادرم بگویید بیاید . همه فهمیدند علی را می گوید . به علی گفت کمک کند تا بلند شود . علی سر محمد را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند . محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که رفت .

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 17 آبان 1387-11:50 ب.ظ

ع رب بیابان گرد ، آوازۀ محمد را شنیده بود . آمده بود پیشش تا چیزی بگوید یا چیزی بپرسد . او را که دید زبانش گرفت .

محمد ناراحت شد . جلو آمد . او را در آغوش گرفت . گفت : " راحت باش . من پادشاه که نیستم . من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز می دوشید . مثل برادر تو هستم . راحت باش . "

زبان بیابان گرد باز شد .

 

 

آ مده بود پیش محمد که سوالی بپرسد : " خوبی و تقوا و گناه و بدی را برایم تعریف کن .  "

محمد دستش را به سینۀ او زد و گفت : " این سوال را از قلب خودت بپرس . " و این جمله را سه بار تکرار کرد .

از آن به بعد خیلی ها برای فهمیدن خوب و بد کارها به قلب خودشان مراجعه کردند .

 

 

چ ند روزی می شد که جوان مسجد نمی آمد . محمد از حالش پرسید . گفتند : " مریض است .  " رفتند عیادتش .

جوان گفت : " از خدا خواستم اگر می خواهد مرا در برزخ عذاب کند ، همین جا عذابم دهد . دعایم مستجاب شد . "

محمد گفت : " هر طور دربارۀ خدا فکر کنی خدا همانطور با تو رفتار می کند . می خواستی بگویی اگر می خواهی مرا در برزخ عذاب کنی ، همین جا بیامرز . "

 

 

ا ز جایی رد می شد که دید مردی بنده اش را می زند . بنده می گوید : " پناه می برم به خدا .  " ولی مرد همچنان می زد .

تا او را دید ، گفت : " پناه می برم به محمد . " مرد دیگر نزد .

محمد گفت : " پناه می برد به خدا می زنی ، به من که پناه می برد دست نگه می داری ؟ "

مرد گفت : " در راه خدا آزادش کردم . "

محمد گفت : " به خدا اگر این کار را نمی کردی ، صورتت مزۀ آتش جهنم را می چشید . "

 

 

ک فش و لباسش را خودش وصله می زد . با غلام ها و کنیزها غذا می خورد . اگر با کسی دست می داد ، دستش را نمی کشید تا اینکه طرف مقابل بکشد . اگر کسی با او حرف می زد آنقدر صبر می کرد تا حرفش تمام شود . اگر اطرافیانش به چیزی می خندیدند ، می خندید . اگر از چیزی تعجب می کردند ، تعجب می کرد .

همیشه هم می گفت : " بهترین شما ، خوش اخلاق ترین شماست . "

الحق ، این بهترین خودش بود .

 

 

د اخل مجلس شد . فقیر بود و سر و وضع و لباس درست و حسابی نداشت . جایی خالی پیدا کرد و نشست . کسی که پیش او بود لباسش را کشید و خودش را جمع و جور کرد .

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از ثروتت کم شود ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از فقر او به تو بچسبد ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " پس چرا این کار را کردی ؟ "

مرد گفت : " اشتباه کردم . حاضرم نصف ثروتم را برای جبران اشتباهم بدهم . "

مرد فقیر گفت : " نه . نمی گیرم . می ترسم بگیرم و روزی مثل او شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 






  • تعداد صفحات :12
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo