تبلیغات
گمگشته ی وصال

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:چهارشنبه 15 آبان 1387-09:00 ب.ظ

ن امه فرستاد . به خیلی جاها . مصر ، روم ، ایران و حبشه . همه به فرستاده احترام گذاشتند و محترمانه برخورد کردند جز خسرو پرویز . گفته بود : " چرا محمد اسم خودش را توی نامه جلوتر از اسم من نوشته ؟ "

نامه را پاره کرده بود و به حاکم یمن دستور داده بود محمد را کت بسته بفرستد ایران .

فرستاده های حاکم یمن آمدند پیش محمد . گفتند : " خسرو پرویز ، این طور گفته شما چه می گویید ؟ "

محمد معطل شان کرد . یک روز ، دو روز ، بیش تر ، چهل روز .

گفتند : " باید برویم . جواب خداوند ما خسرو پرویز را چه می دهید ؟ "

محمد گفت : " دیروز خداوندِ ما شکم خداوندِ شما را به دست پسرش شیرویه پاره کرد . دیگر قضیه اساساً منتفی شد . "

خبر را رساندند به حاکم یمن . گفت : " اگر حرفش درست باشد ، حتماً پیامبر است . "

وقتی خبر مرگ خسرو پرویز از ایران رسید ، همه شان مسلمان شدند . بدون لشکر کشی و خون ریزی .

 

 

ی هودی ها گفته بودند : " دین محمد کامل نیست . قبله ندارد . چون به سمت قبلۀ ما نماز می خوانند . "

دو رکعت از نماز ظهر را رو به بیت المقدس خوانده بود که رویش را برگرداند به سمت کعبه . بقیه هم قبله شان را از یهود جدا کردند ، به فرمان خدا .

 

 

گ وشه ای می ایستاد و سر و رو و لباسش را پاک می کرد . هر روز که از آن جا رد می شد مرد یهودی روی سرش خاکستر می ریخت . هیچ وقت هم مسیرش را عوض نکرد .

یک روز که رد می شد ، دید که از خاکستر خبری نیست . گفت : " این رفیق ما کجاست ؟ "

گفتند : " مریض است . "

گفت : " خوب پس باید رفت عیادت . "

مرد یهودی پارچه ای روی سرش کشیده بود از خجالت . می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد .

 

 

ه ر چه خواستگار برای دردانۀ محمد آمد ، رد شد . هر چند از اشراف بود و مال زیاد داشت . همه فهمیدند شوهرِ دختر محمد ، یک نفر خاص است .

علی را تشویق کردند . به خواستگاری رفت . سرش پایین بود .

هر چه می خواست بگوید کوچک شد توی دو سه جمله . محمد فهمید و خندید . گفت : " باید نظر فاطمه را بپرسم . " پرسید . جوابی نبود جز سکوت . محمد گفت : " الله اکبر ! سکوتها اقرارها . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1387-08:54 ب.ظ

ب عد از احد زنی آمد و جسد پدر و شوهر و پسرش را روی شتر گذاشت تا به مدینه ببرد . شتر نمی رفت .

گفتند : " بارش زیاد است ."

گفت : " شتر هم نیرومند است . رویش را به سمت احد که بر می گردانم می رود ، ولی به سمت مدینه نه ."

به محمد خبر را گفتند .

پرسید : " شوهرت وقتی از خانه می رفت چه گفت ؟ "

زن جواب داد : " شوهرم گفت : خدایا ! مرا به خانه ام بر مگردان ."

محمد گفت : " دعای شوهرت مستجاب شده . هر سه جنازه را در احد به خاک بسپار ."

 

 

ت وی جنگ احد ضربه ای به چشم یکی از افراد سپاه خورده بود و چشمش از حدقه درآمده بود . رفت پیش محمد و گفت : " زن زیبایی دارم که من را دوست دارد ، من هم او را . چند روز بیشتر از عروسی مان نگذشته . دوست ندارم با این وضع ببیندم.  "

محمد چشم را در حدقه گذاشت و گفت : " خدایا ! زیبایی را به او برگردان . "

چشمش سالم شد . قشنگ تر از قبل . تا آخر عمر هم درد نگرفت .

 

 

خ یبر . جنگ خیبر . مسلمانان قلعه های هفتگانۀ خیبر را محاصره کردند . مدتی بود آنجا بودند طوری که دیگر آذوقه ای نمانده بود و گرسنگی فشار می آورد . روزی چوپان سیاهی آمد و گفت : " من چوپان یهودیان هستم ، این اسلامی که می گویید چیست ؟ "

گفتند . گفت : " من ایمان آوردم . حالا تکلیفم با این رمه چیست ؟ "

محمد گفت : " توی آئین ما خیانت در امانت وجود ندارد . رمه را ببر به صاحبانش بسپار . "

 

 

ب عد از اینکه یهودیان بنی نظیر و بنی قریظه را شکست دادند ، بعضی از زن های محمد فکر می کردند حالا دیگر زندگی شان با غنایم جنگ راحت تر می شود . دیگر به همان زندگی ساده قانع نبودند .

محمد که فهمید ، یک ماه از همه شان دوری کرد و گفت : " هر کس می تواند با همین زندگی ساده بسازد ، بسم الله ، هر کس هم نمی تواند با عزت و احترام مهرش را می دهم . "

ماندند . همه شان ماندند . محمد رها کردنی نبود .




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:یکشنبه 12 آبان 1387-08:23 ب.ظ

ع رب بودند و خیلی اطمینان نبود که به خاطر قوم و فامیل و تیره در گیر نشوند . محمد صداشان زد و دوتا دوتا مهاجر و انصار را برادر خواند .

- فلانی ! تو برادر فلانی هستی .

کار اخوت که تمام شد ، علی گریه می کرد . می گفت : " من را با هیچ کس برادر نکردی."

محمد گفت : " تو در دنیا و آخرت برادر من هستی . "

 

 

م ی خواستند برای خودشان تاریخ و مبدأ درست کنند . یکی گفت تولد محمد روز خوبی است برای مبدأ . یکی گفت روز بدر . یکی گفت روز مبعث . خلاصه ، هر کس چیزی گفت .

علی بلند شد و گفت : " هیچ اتفاقی مهم تر از هجرت محمد نبود . روز هجرت بهتر است . "

همه به هم نگاه کردند . هیچ کس نتوانست ایرادی بگیرد . روز هجرت شد مبدأ تاریخ مسلمانان .

 

 

ا ز مکه که هجرت کردند ، قریش اموالشان را مصادره کرد . محمد گفت : " می خواهید کاروان بازرگانی شان را به جای اموالتان مصادره کنیم ؟ "

قبول کردند و رفتند بیرون از شهر . کاروان هم با خبر شد و به مکه خبر داد و قریش با سپاهی هزار نفری آمدند . محمد به آنها گفت : " ما برای کاروان آمدیم حالا با سپاهی رو به رو هستیم ، می مانید یا می روید ؟ "

گفتند : " با شما هستیم ."

سی صد و سیزده نفر در مقابل سه برابر خود .

جنگ ، شمشیر ، نیزه ، تیر . همه چیز که فروکش کرد ، آنها فرار کرده بودند با هفتاد کشته و هفتاد اسیر و این ها فقط چهارده شهید داده بودند .

 

 

ه زار نفر مقابل سه برابر خودشان از قریش . دامنۀ احد . آمده بودند انتقام بدر را بگیرند . اولِ کار کسی آمد و مبارز طلبید . علی رفت و او کشته شد . برادرش ، کشته شد . پسرش ، کشته شد ... تا نه نفر . بعد جنگ شروع شد . کار قریش پیچید و فرار کردند .

آن هایی که محمد گفته بود از پشتِ سر مسلمان ها  را محافظت کنند ؛ سرپیچی کردند و رفتند برای غنائم . قریش از پشتِ سر حمله کرد و عرصه تنگ شد .

هفتاد کشته دادند و خیلی زیاد مجروح ، ولی محمد را حفظ کردند .

بعضی ها هم فرار کردند . بعضی ها که ادعا داشتند و بعد ها هم غصب کردند .

 




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 10 آبان 1387-09:41 ب.ظ

م حمد می گفت رفته معراج . بیت المقدس ، بیت اللحم ، مسجد الاقصی و بعد آسمان ها . ارواح پیامبران و بهشت و جهنم را دیده . بعد سدرة المنتهی . دوباره برگشته بیت المقدس و بعد مکه .

گفتند : " دروغ گو ! تو دیشب خانۀ ام هانی بودی ."

گفتند : " این سفر چند ماه طول می کشد ."

گفتند : " فلانی بیت المقدس را دیده ، چه طور بود ؟ "

محمد گفت .

گفتند : " حتماَ از کسی شنیده ای ."

گفت : " بین راه به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری گم کرده بودند و دنبالش می گشتند . از آنها آب گرفتم و خوردم ."

گفتند : " کاروان کجا بود ؟ "

گفت : " نزدیک مکه ."

هنوز بحث ادامه داشت که کاروان وارد مکه شد . ابو سفیان هم توی کاروان بود و حرف های محمد را تأببد کرد .

 

 

ا ز مکه که رفتند یثرب به خیمه ای رسیدند . خیمۀ زنی به اسم ام معبد .

گفت : " این گوسفند تو شیر دارد ؟ "

زن گفت : " امسال خشک سالی بود . همۀ گوسفندان بدون شیر شده اند و لاغر ، چند وقتی هست که یک قطره شیر هم نداده اند ."

محمد از زن ظرفی خواست و گوسفند را دوشید . کاسه پر شد از شیر .

زن و محمد و همراهان شان خوردند . دوباره دوشید و کاسۀ پر را به زن داد و رفتند .

 

 

ب ه مدینه که رسید هر کس افسار شتر را گرفت که محمد میهمان او باشد . نشد . گفت :" شتر را رها کنید ، هر کجا رفت همان جا ."

ده دینار دادند ، زمین را خریدند ، بعد هم آستین بالا زدند برای ساختن مسجد . محمد هم مثل بقیه از اطراف سنگ می آورد . اسیر بن خصیر جلو رفت و گفت : " مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم . "

گفت : " برو سنگ دیگری بردار ."

 

 

م حمد از مکه هجرت کرد به سمت قبیله های اوس و خزرج . به آنجا یثرب می گفتند . وقتی محمد وارد آن شد ، معروف شد به مدینة النبی . مدینه هم از همان مدینة النبی مانده یادگار .

 




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 6 آبان 1387-08:15 ب.ظ

گ فتند : " اگر پیامبری باید معجزه کنی ."

 محمد گفت : "آن وقت ایمان می آورید ؟"

گفتند : "آری."

گفت : " بگویید ."

گفتند : " آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید ."

محمد اشاره کرد ، درخت از ریشه کنده شد و روی ریشه ها دوید تا به محمد رسید و سایه اش را بر سرش انداخت .

گفتند : " درخت دو نیم شود ."

گفت . شد .

گفتند : " حالا به هم بچسبد ."

گفت . شد .

گفتند : " بگو ، برگردد ."

گفت . شد .

گفتند : " تو جادوگری . "

گفت : " می دانستم ایمان نمی آورید . می بینم تان که در بدر کشته می شوید و جنازه های تان را توی چاه می ریزند . "

در بدر کشته شدند و جنازه های شان در چاه انداخته شد .

 

 

ت وی دوران محاصرۀ شعب ابو طالب ، وضع این قدر بد بود که صدای گریۀ بچه های شان شنیده می شد . چند نفری هم از ضعف و گرسنگی مردند .

بعضی ها شتری را بار آب و غذا می زدند و می فرستادند توی شعب تا بنی هاشم از آن استفاده کنند . حکیم بن حزام هم شتری را بار کرد و فرستاد . محمد ولی شترش را برگرداند . گفت : " هدیۀ کسی را که محتکر است را قبول نمی کنم . "

 

 

م اه حرام که می شد ، هواداران محمد از شعب ابی طالب بیرون می آمدند ، وقتی می خواستند چیزی بخرند کسی می آمد ، آن چیز را خیلی گرانتر می خرید .

اگر می خواستند چیزی بفروشند ، کسی می آمد ، آن چیز را خیلی ارزانتر می فروخت . سه سال کارشان همین بود . سه سالِ شعب ابی طالب .

 

 

ا بو طالب ، محمد و بعضی از هواداران از شعب آمدند بیرون ، کنار کعبه .

قریش گفتند : " ابوطالب ! محمد را رها کن ."

گفت : " کسی به عهد نامۀ شما دست زده ؟ "

گفتند : " نه."

گفت : " اگر به شما خبر بدهم عهد نامه را موریانه خورده و فقط کلمۀ “ بسمک اللهم ” مانده چه می کنید ؟ "

گفتند : " از کجا می دانی ؟ "

گفت : " خدای محمد ! "

گفتند : " نه ."

گفت : " اگر این طور بود شما آزار را تمام کنید ."

گفتند : " اگر این طور نبود ؟ "

گفت : " محمد را به شما می دهم ."

صندوق را باز کردند . فقط “ بسمک اللهم ” مانده بود . محاصره را نشکستند . عصبانی شدند و دشمنی شان بیشتر شد .

 

 

ب عد از محاصره خاک ریختند سرش . رفت خانۀ دخترش . نگران شد .

گفت : " نگران نباش ! خدا هست . "

بعد زیر لب گفت : " تا عمو زنده بود ، کسی جرأت نمی کرد . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب






  • تعداد صفحات :12
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo