تبلیغات
گمگشته ی وصال

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 4 آبان 1387-11:04 ب.ظ

گ فته بودند هیچ کس حق ندارد به قرآن محمد گوش کند . سحر است . جادو است .

ابوجهل و ابوسفیان ، رفته بودند اطراف خانۀ پیامبر تا صدای او را که قرآن می خواند گوش کنند . نزدیک صبح بود که هوا روشن شده بود ، همدیگر را دیدند . هر کدام دیگری را سرزنش کرد و قرار گذاشتند دیگر این کار را نکنند .

فردا سحر باز همدیگر را دیدند و باز هم سرزنش . خودشان قانون خودشان را می گذاشتند زیر پا .

 

 

م سخره اش می کردند . می گفتند جادوگر . می گفتند دیوانه . از پشت بام خاک می ریختند روی سرش . ولی از ترسِ هم چیزهای قیمتی شان را می بردند می دادند دست امین تا برایشان نگه دارد .

 

 

 

ا بو لهب به غلامش شکمبۀ شتر داد تا روی محمد بریزد . وقتی محمد در سجده بود ، غلام این کار را کرد . قضیه به گوش ابوطالب که رسید ، شمشیرش را کشید و رفت سراغ آنها . گفت : هر کدامتان حرفی بزند یا کاری بکند می کشمش . بعد به غلامش دستور داد همان شکمبه را به سر و صورت آن ها مالید . غلام ابوطالب مشغول بود و هیچ کدام جرأت حرف زدن نداشتند .

 

 

چ هاردهم ذی الحجه بود .

قریش گفتند : " اگر راست می گویی ، معجزه کن . "

محمد به ماه اشاره کرد و دو نیم شد . این را توی ایران و روم هم دیدند .

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




رفتی رفتنی . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 9 مهر 1387-10:09 ق.ظ

سر سودا زده ام را خدایی بودست

عشق آتش زنه ام را صفایی بودست

جگرم سوخت ز جور و غم دنیای پست

من سرما زده را نیک بهاری بودست

منگر که مرا جام ز دستم رفته است

منِ بی کس و کار را هَزاری بودست

اینکه اکنون به در غم شده ام همسایه

روزگاری مرا دولت یاری بودست

شاهد مستی خلق رفت به آن میکده باز

حسرتا مست نیم که به دست جامی بودست

روزگاری بشد در پی هم ایامم چند

رفت عمری و نبودم سود ، شبابی بودست

تا به کی زنده بمانم به ره چون و چرا

سر بگذار و برو که ز تو یادی بودست

افسوس و صد افسوس که گذشت ماه معین

باز آید به برم او ؟ که مرا تاجی بودست

تو بگیر ره به سرمنزل خود تازه بهار

دیوانه مخوانم که مرا نیز خدایی بودست

 

خداوند عز و جل ، بدی را گناه و گناه را فتنه و فتنه را سبب آلودگی قرار داده ،

نیکی را توشه و توشه را توبه و توبه را سبب پاکی قرار داده است .

امام علی (علیه السلام)



نوع مطلب : لکنتی از دل 

ها عَلیٌ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَر

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 1 مهر 1387-10:09 ق.ظ

در شبی تیره تر از شبهای بدر

پادشاهی بر سر محراب قدر

سجده بر خاک خدا بنهاده بود

تیغ کینه بر سرش بنشسته بود

مردمان حق را به ناحق سوختند

آتشی از بهر خود افروختند

فرق سر بشکافت زان سر که او

همسرش پهلو شکست از بهر او

کودک نازا بداد بهر ولا

آدمیت کودکیش بر ملا

زان سبب بر آدمیت ضربه خورد

فرق انسان برشکافت از جهل خُرد

بر دوایش تا قیامت شیر خورد

لیک مرده ، شیر را شمشیر خورد

ناقۀ صالح ز مردم رانده شد

وآن عذاب سایبان هم خوانده شد

ای دل من با یتیمان همراه شو

بهر مولا یک شبی بر باد شو

جان بیفکن بر سر گریه که او

امشبی را میهمانست دنیا ز او

بستر مولا دگر خالی شود

کوفه هم خالی ز خوش نامی شود

شب شد و سیمای او بر خاک شد

گویی انسان باطنش در خاک شد

خالق من ، خوب دانم دیده ای

خوب دانم فرق او بوسیده ای

رفت مولا فُزتُ و رَبِّ الکَعبه گفت

یک شبی را بهر انسان ناله گفت

ناله آمد ، زانکه عالم می گریست

هاتفش گفت و همی بهرش گریست :

رهسپار اوج شو ، دل گستران

شأن تو بالای دین است و حران

بوترابی نی که معنا اهل خاک

ابر افلاک زیر پایت همچو خاک

ای خجل از روی مولا چون کنی؟

با کلامت قلب مولا خون کنی!

بهتر آنکه این زبان را در کشی

قافیه را سوی دون خود کشی

در خیالت فکر مولا ، نفست کجا؟

نفس تو بر تو مولا، مولا کجا؟

روح مولا بر جهان حاکم بود

نفس تو بر تو ولی غالب بود

 

 

قالَ علی (علیه السلام) :

«اَلْعَمَلَ اَلْعَمَلَ ثُمَّ النَّهایَۃَ النَّهایَۃَ وَ الْاِسْتِقامَۃَ اَلْاِسْتقامَۃَ ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ وَ الْوَرَعَ اَلْوَرَعَ»

 

ها عَلیٌ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَر



نوع مطلب : لکنتی از دل 

...

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:چهارشنبه 9 مرداد 1387-07:07 ق.ظ

خدایا ؛

سادگی را از چشمانم مگیر ...



نوع مطلب : رها  

و خدا هست

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 4 مرداد 1387-01:07 ق.ظ

روزگاریست که دگر در دل تاریکی شب نه خداییست مرا

و نه بهر سوز و گداز چشم گریان و پریشانیست مرا

مانده ام با خود و بی خود به سر شاخۀ شک 

و اگر عشق به فریاد رسد روزی

که دگربار بروید به سر بالینم

شاخه ای گل ز نماز

 

روزگاریست مرا

که دگر دل تاریک شب و تنهایی من و نورک شمع

برده ایم خویشتن خویش ز یاد

 

لیک خدائیست مرا

که دیده اش در شب  و تنهایی و شمع سیاهیست مرا

باز اگر شب برفت و شمع بسوخت

دل تنهائیم را نیز خدائیست مرا؟

 

حال که خدائیست مرا

با دلم در دل شب تن به شمعش بسپاریم

حال نیم

لیک این بار

شب بماند و شمع هم ؛

دیگر اثری در این میان هست مرا ....؟

 

 

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ



نوع مطلب : شعر و دیوانه 



  • تعداد صفحات :12
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo