تبلیغات
گمگشته ی وصال - تشنه در باران

تشنه در باران

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 20 آذر 1386-12:12 ب.ظ

چرا باران نمی بارد

چرا ابری ز آسمان

به بارش در نمی گیرد

 

چرا باران نمی بارد

چرا این نم به روی دشت خوشحالی نمی ماند

چرا این ابر می آید

ولی باران نمی بارد ؟

 

نگاه من به بالا است

هوای ابر

به رنگ چشم خواب آلود نیمه شبهای تنهائیست

ولیکن آهسته آهسته

فراز من سپرد بر پست

که در نا کجا آباد

به روی دیگری ریزد ...

 

تن سردم ندارد یاد

ز حس دستی آتش زا

فرا گیرد گلویم را

بهم پیچد نفسها را

 

الا ای آنکه بالایی

تو که دیدی همه احوال پریشان خاطری ام را

تو که دیدی منم تنها

 

تو که دیدی پای سست ناچیزم

به قصد راه پر پیچت

فرو ماندست در راه

تو که دیدی ضعیفم من

تو که دیدی اسیرم من

چرا اینک ز چشم بیمار فرسوده

نمی گیری تمام روح غمناکم

 

چنانم من ، میان آب و آتش

نگاه خود به روی ماه

تن و جانم سبک چون دود می پیچد

بر اوج کاه ...

نفس دیگر نمی آید

گمانم عمر

به پایان برده این تنها

گمان قلب

فراموشش شده گرما

گمانم دل ...

بگفتم دل :

چرا باران نمی بارد

چرا ابری نمی گرید ؟



نوع مطلب : شعر و دیوانه 





Admin Logo
themebox Logo