تبلیغات
گمگشته ی وصال - ولایت

ولایت

نویسنده :دانای کل
تاریخ:شنبه 8 دی 1386-07:12 ق.ظ

یا علی گفتیم و دل را باختیم

در هوای عاشقی ، دنیا و عقبی ساختیم

با خمار چشم ، اسرار حقیقت یافتیم

بوسه بر نام علی ، بر بی پناهی تاختیم

تار گیسوی كمندش بافتیم

طرٌه ی ابروی بندش تافتیم

جامه ی سبز ولایت دوش او انداختیم

بعد از آن ، بر دیگران پرداختیم

doa

و سلطان دستش به نماد ولایت بالا رفت :

ای مردم اینک هر آنکه من مولای اویم زین پس علی مولای اوست ...

در کاروان شوری بر پا گردید . عاشقان یکدیگر را در آغوش گرفتند و هر کس به نوبۀ خود بیعت کرد ؛ حتی زنان کاروان نیز بیعت کردند و ندا آمد :

اینک نعمت بر زمینیان کامل شد ....

آه چه غدیری بود خم و در خم چه غدیری ...

دانه های شن نیز به سجده آمده اند و آرزو می کنند که کاش ما نیز جزئی از این شیعیان بودیم و به این شور و شوق دمی همدیگر را در بر می گرفتیم .

آری عید است و که می داند که چه عیدیست .

گویی آسمان و زمین را آذین بسته اند تا به شاهراه وجود حضوری راه یابد که تا ابد نشئۀ خود را بر جای جای کوفه گذارد...

آه ای کوفه تو دانستی که او کیست . نخلستانهایت هم حضورش را همچنان در خانه های اول ذهنشان حک کرده اند . اما ای کاش زبان می گشادی و می گفتی :

این علی است و این درب خانۀ اوست :

مادامیکه به او تمسک جوئید از عذاب الهی در امان خواهید بود .

و ای کوفه ؛ ای کاش دهان بند خود را با آتش آهی که در بن چاه نخلستانت ، خود را به دیواره های تاریک میزد می سوزاندی چنان که آن درب را سوزاندند و فریادی به بلندای آسمان سر می دادی

که آی نه مگر اینست که در غدیر رسول دست برادرش را به نشانۀ ولایت بالا برد .

آه ای کوفه ، ای شاهد همۀ آن چیز ها که بر ولایت گذشت ، اینک تمام خاطرات غریبی شاه مظلوم را در کنار چاه های تنهایت گذار و به شادی نیک پای بیفشان ...

باز هم باشد تا به کرم مولا اندوهت را لحظه ای به دست باد گذاری و باز هم مولا با کوله باری بر دوش شام یتیمانت را بر سر سفرۀ دلهای اینک همیشه گرسنه برد ...

ای کوفه باشد تا صبح دولتت در رجعتی دوباره بر یتیمی انسان بدمد ...

پس بیدار باش به امید روزی که مولا می آید...

دست بیفشان ....

عید است ...

صبح امید نزدیک است ...

vali

 



نوع مطلب : دانای کل 





Admin Logo
themebox Logo