تبلیغات
گمگشته ی وصال - مهر مهتاب

مهر مهتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 23 فروردین 1387-01:04 ق.ظ

 می بینی مرا

با توام ، با تو ...

با تو ای بالا نشین ،

با تو ای شب را نگین ،

با تو ای چشم و چراغ تیرگی های غمین ...

 تو ،

ای آنکه تمام رخ درخشان خویش را

بر پهنۀ آسمان

چنان تابانده ای

که حتی موریانه های غفلت من

از هراس نورت

به عمق خیال رخنه کرده اند ...

 من ،

مسافری در گذر زمان

چنان ایستاده ام ،

اینجا ،

در زیر انوار جبین زیبایت

که گویی تجسم سکوت را

خاکیان ،

در تن این باخته هوش

به نظاره رفته اند .

 و تو

 بر خارج از جو خاکی این عالم خاک ،

 دور از من ،

 نزدیک به تاریکی فضا

و نزدیک به روشنی او ،

سیمای غبار گرفتۀ مرا بارانی .

 بتاب بر من

 ای از من دور و به او نزدیک

بتاب ...

 تا مگر تابش تو زنگار خستۀ دل افگار مرا

 به فراموشی باد دهد ،

به گذر رود از این خاک غریب ،

به دم دمسوز آتش و نار ،

به بن خاک دهد .

بتاب ،

ای دوست شبهای نیمه به سر شده

بتاب ...



نوع مطلب : شعر و دیوانه 





Admin Logo
themebox Logo