تبلیغات
گمگشته ی وصال - جرقه تاریکی و شب درون

جرقه تاریکی و شب درون

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 7 اردیبهشت 1387-12:04 ب.ظ

در راه که می آمدم به اطراف می نگریستم ،

خانه هایی با چراغهای روشن ،

در میانشان منازلی نیمه ساخته

در تاریکی فرو رفته ،

انگار ؛

شب پنجۀ خود را به اعماق این خانه ها فرو برده است .

نیک نگریستم

پنداری عجیب مرا در بر گرفت ،

 گویی با تمام وجود

 غربت شبانۀ خشت ها در میان ظلمت شب را احساس می کردم ،

و به هنگام عبور از این بناهای نه به ظاهر شاد ،

و به باطن غمگین ،

هول تمام وجودم را می گرفت و می سرود :

بنگر ؛

نکند سیاهی عمق خانه

قرار و امن وجودت را به تسخیر درآورد .

با هراسی صد باره

از کنارشان عبور می کردم ،

در حالیکه چشمان خود را به عمق ناپیدایش خیره نگاه می داشتم .

از کنار هر کدام که می گذشتم

شبیه کسی که از سایۀ خود نیز می گریزد

منطق گامهایم را با ضربان قلبم یکسو می کردم .

تا بلکه ؛

قدمهایم عرض تاریکی را به سرعت به فراموشی باد دهد .

و به هنگام گذر

لحظه ای روشن شد ،

ذهن باز فوارۀ آتش شد ،

شاید کسی

شعلۀ کوچکی را در سیاهی شبناک دلم

لحظه ای روشن کرد !

و سپس خاموشی خویش را دیدم .

در همان ثانیه بود

که حجم هوش

به ژرفای درون هجرت کرد .

با خودم گفتم :

این نیم خانه ها گذران است ؛

نزدیکی و دوریشان

طاقتی از من به یغما نخواهد برد .

گر سیاهی درون کشف شود ،

به چه شکلی می توان از بر آن خانه گریخت ؟

با کدام گام ...

کدامین قلب ...

با چه اندوهی ؟ ...

 

 

 

بار خدایا ؛

      هر آنچه خواسته ایم داده ای و

                هر آنچه خواسته ای مانده ...



نوع مطلب : شکسته 





Admin Logo
themebox Logo