تبلیغات
گمگشته ی وصال - آخرین آفتاب

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 6 آبان 1387-09:15 ب.ظ

گ فتند : " اگر پیامبری باید معجزه کنی ."

 محمد گفت : "آن وقت ایمان می آورید ؟"

گفتند : "آری."

گفت : " بگویید ."

گفتند : " آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید ."

محمد اشاره کرد ، درخت از ریشه کنده شد و روی ریشه ها دوید تا به محمد رسید و سایه اش را بر سرش انداخت .

گفتند : " درخت دو نیم شود ."

گفت . شد .

گفتند : " حالا به هم بچسبد ."

گفت . شد .

گفتند : " بگو ، برگردد ."

گفت . شد .

گفتند : " تو جادوگری . "

گفت : " می دانستم ایمان نمی آورید . می بینم تان که در بدر کشته می شوید و جنازه های تان را توی چاه می ریزند . "

در بدر کشته شدند و جنازه های شان در چاه انداخته شد .

 

 

ت وی دوران محاصرۀ شعب ابو طالب ، وضع این قدر بد بود که صدای گریۀ بچه های شان شنیده می شد . چند نفری هم از ضعف و گرسنگی مردند .

بعضی ها شتری را بار آب و غذا می زدند و می فرستادند توی شعب تا بنی هاشم از آن استفاده کنند . حکیم بن حزام هم شتری را بار کرد و فرستاد . محمد ولی شترش را برگرداند . گفت : " هدیۀ کسی را که محتکر است را قبول نمی کنم . "

 

 

م اه حرام که می شد ، هواداران محمد از شعب ابی طالب بیرون می آمدند ، وقتی می خواستند چیزی بخرند کسی می آمد ، آن چیز را خیلی گرانتر می خرید .

اگر می خواستند چیزی بفروشند ، کسی می آمد ، آن چیز را خیلی ارزانتر می فروخت . سه سال کارشان همین بود . سه سالِ شعب ابی طالب .

 

 

ا بو طالب ، محمد و بعضی از هواداران از شعب آمدند بیرون ، کنار کعبه .

قریش گفتند : " ابوطالب ! محمد را رها کن ."

گفت : " کسی به عهد نامۀ شما دست زده ؟ "

گفتند : " نه."

گفت : " اگر به شما خبر بدهم عهد نامه را موریانه خورده و فقط کلمۀ “ بسمک اللهم ” مانده چه می کنید ؟ "

گفتند : " از کجا می دانی ؟ "

گفت : " خدای محمد ! "

گفتند : " نه ."

گفت : " اگر این طور بود شما آزار را تمام کنید ."

گفتند : " اگر این طور نبود ؟ "

گفت : " محمد را به شما می دهم ."

صندوق را باز کردند . فقط “ بسمک اللهم ” مانده بود . محاصره را نشکستند . عصبانی شدند و دشمنی شان بیشتر شد .

 

 

ب عد از محاصره خاک ریختند سرش . رفت خانۀ دخترش . نگران شد .

گفت : " نگران نباش ! خدا هست . "

بعد زیر لب گفت : " تا عمو زنده بود ، کسی جرأت نمی کرد . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo