تبلیغات
گمگشته ی وصال - آخرین آفتاب

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 10 آبان 1387-10:41 ب.ظ

م حمد می گفت رفته معراج . بیت المقدس ، بیت اللحم ، مسجد الاقصی و بعد آسمان ها . ارواح پیامبران و بهشت و جهنم را دیده . بعد سدرة المنتهی . دوباره برگشته بیت المقدس و بعد مکه .

گفتند : " دروغ گو ! تو دیشب خانۀ ام هانی بودی ."

گفتند : " این سفر چند ماه طول می کشد ."

گفتند : " فلانی بیت المقدس را دیده ، چه طور بود ؟ "

محمد گفت .

گفتند : " حتماَ از کسی شنیده ای ."

گفت : " بین راه به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری گم کرده بودند و دنبالش می گشتند . از آنها آب گرفتم و خوردم ."

گفتند : " کاروان کجا بود ؟ "

گفت : " نزدیک مکه ."

هنوز بحث ادامه داشت که کاروان وارد مکه شد . ابو سفیان هم توی کاروان بود و حرف های محمد را تأببد کرد .

 

 

ا ز مکه که رفتند یثرب به خیمه ای رسیدند . خیمۀ زنی به اسم ام معبد .

گفت : " این گوسفند تو شیر دارد ؟ "

زن گفت : " امسال خشک سالی بود . همۀ گوسفندان بدون شیر شده اند و لاغر ، چند وقتی هست که یک قطره شیر هم نداده اند ."

محمد از زن ظرفی خواست و گوسفند را دوشید . کاسه پر شد از شیر .

زن و محمد و همراهان شان خوردند . دوباره دوشید و کاسۀ پر را به زن داد و رفتند .

 

 

ب ه مدینه که رسید هر کس افسار شتر را گرفت که محمد میهمان او باشد . نشد . گفت :" شتر را رها کنید ، هر کجا رفت همان جا ."

ده دینار دادند ، زمین را خریدند ، بعد هم آستین بالا زدند برای ساختن مسجد . محمد هم مثل بقیه از اطراف سنگ می آورد . اسیر بن خصیر جلو رفت و گفت : " مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم . "

گفت : " برو سنگ دیگری بردار ."

 

 

م حمد از مکه هجرت کرد به سمت قبیله های اوس و خزرج . به آنجا یثرب می گفتند . وقتی محمد وارد آن شد ، معروف شد به مدینة النبی . مدینه هم از همان مدینة النبی مانده یادگار .

 








Admin Logo
themebox Logo