تبلیغات
گمگشته ی وصال - آخرین آفتاب

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:یکشنبه 12 آبان 1387-09:23 ب.ظ

ع رب بودند و خیلی اطمینان نبود که به خاطر قوم و فامیل و تیره در گیر نشوند . محمد صداشان زد و دوتا دوتا مهاجر و انصار را برادر خواند .

- فلانی ! تو برادر فلانی هستی .

کار اخوت که تمام شد ، علی گریه می کرد . می گفت : " من را با هیچ کس برادر نکردی."

محمد گفت : " تو در دنیا و آخرت برادر من هستی . "

 

 

م ی خواستند برای خودشان تاریخ و مبدأ درست کنند . یکی گفت تولد محمد روز خوبی است برای مبدأ . یکی گفت روز بدر . یکی گفت روز مبعث . خلاصه ، هر کس چیزی گفت .

علی بلند شد و گفت : " هیچ اتفاقی مهم تر از هجرت محمد نبود . روز هجرت بهتر است . "

همه به هم نگاه کردند . هیچ کس نتوانست ایرادی بگیرد . روز هجرت شد مبدأ تاریخ مسلمانان .

 

 

ا ز مکه که هجرت کردند ، قریش اموالشان را مصادره کرد . محمد گفت : " می خواهید کاروان بازرگانی شان را به جای اموالتان مصادره کنیم ؟ "

قبول کردند و رفتند بیرون از شهر . کاروان هم با خبر شد و به مکه خبر داد و قریش با سپاهی هزار نفری آمدند . محمد به آنها گفت : " ما برای کاروان آمدیم حالا با سپاهی رو به رو هستیم ، می مانید یا می روید ؟ "

گفتند : " با شما هستیم ."

سی صد و سیزده نفر در مقابل سه برابر خود .

جنگ ، شمشیر ، نیزه ، تیر . همه چیز که فروکش کرد ، آنها فرار کرده بودند با هفتاد کشته و هفتاد اسیر و این ها فقط چهارده شهید داده بودند .

 

 

ه زار نفر مقابل سه برابر خودشان از قریش . دامنۀ احد . آمده بودند انتقام بدر را بگیرند . اولِ کار کسی آمد و مبارز طلبید . علی رفت و او کشته شد . برادرش ، کشته شد . پسرش ، کشته شد ... تا نه نفر . بعد جنگ شروع شد . کار قریش پیچید و فرار کردند .

آن هایی که محمد گفته بود از پشتِ سر مسلمان ها  را محافظت کنند ؛ سرپیچی کردند و رفتند برای غنائم . قریش از پشتِ سر حمله کرد و عرصه تنگ شد .

هفتاد کشته دادند و خیلی زیاد مجروح ، ولی محمد را حفظ کردند .

بعضی ها هم فرار کردند . بعضی ها که ادعا داشتند و بعد ها هم غصب کردند .

 








Admin Logo
themebox Logo