تبلیغات
گمگشته ی وصال - آخرین آفتاب

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1387-09:54 ب.ظ

ب عد از احد زنی آمد و جسد پدر و شوهر و پسرش را روی شتر گذاشت تا به مدینه ببرد . شتر نمی رفت .

گفتند : " بارش زیاد است ."

گفت : " شتر هم نیرومند است . رویش را به سمت احد که بر می گردانم می رود ، ولی به سمت مدینه نه ."

به محمد خبر را گفتند .

پرسید : " شوهرت وقتی از خانه می رفت چه گفت ؟ "

زن جواب داد : " شوهرم گفت : خدایا ! مرا به خانه ام بر مگردان ."

محمد گفت : " دعای شوهرت مستجاب شده . هر سه جنازه را در احد به خاک بسپار ."

 

 

ت وی جنگ احد ضربه ای به چشم یکی از افراد سپاه خورده بود و چشمش از حدقه درآمده بود . رفت پیش محمد و گفت : " زن زیبایی دارم که من را دوست دارد ، من هم او را . چند روز بیشتر از عروسی مان نگذشته . دوست ندارم با این وضع ببیندم.  "

محمد چشم را در حدقه گذاشت و گفت : " خدایا ! زیبایی را به او برگردان . "

چشمش سالم شد . قشنگ تر از قبل . تا آخر عمر هم درد نگرفت .

 

 

خ یبر . جنگ خیبر . مسلمانان قلعه های هفتگانۀ خیبر را محاصره کردند . مدتی بود آنجا بودند طوری که دیگر آذوقه ای نمانده بود و گرسنگی فشار می آورد . روزی چوپان سیاهی آمد و گفت : " من چوپان یهودیان هستم ، این اسلامی که می گویید چیست ؟ "

گفتند . گفت : " من ایمان آوردم . حالا تکلیفم با این رمه چیست ؟ "

محمد گفت : " توی آئین ما خیانت در امانت وجود ندارد . رمه را ببر به صاحبانش بسپار . "

 

 

ب عد از اینکه یهودیان بنی نظیر و بنی قریظه را شکست دادند ، بعضی از زن های محمد فکر می کردند حالا دیگر زندگی شان با غنایم جنگ راحت تر می شود . دیگر به همان زندگی ساده قانع نبودند .

محمد که فهمید ، یک ماه از همه شان دوری کرد و گفت : " هر کس می تواند با همین زندگی ساده بسازد ، بسم الله ، هر کس هم نمی تواند با عزت و احترام مهرش را می دهم . "

ماندند . همه شان ماندند . محمد رها کردنی نبود .








Admin Logo
themebox Logo