تبلیغات
گمگشته ی وصال - آخرین آفتاب

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 18 آبان 1387-12:50 ق.ظ

ع رب بیابان گرد ، آوازۀ محمد را شنیده بود . آمده بود پیشش تا چیزی بگوید یا چیزی بپرسد . او را که دید زبانش گرفت .

محمد ناراحت شد . جلو آمد . او را در آغوش گرفت . گفت : " راحت باش . من پادشاه که نیستم . من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز می دوشید . مثل برادر تو هستم . راحت باش . "

زبان بیابان گرد باز شد .

 

 

آ مده بود پیش محمد که سوالی بپرسد : " خوبی و تقوا و گناه و بدی را برایم تعریف کن .  "

محمد دستش را به سینۀ او زد و گفت : " این سوال را از قلب خودت بپرس . " و این جمله را سه بار تکرار کرد .

از آن به بعد خیلی ها برای فهمیدن خوب و بد کارها به قلب خودشان مراجعه کردند .

 

 

چ ند روزی می شد که جوان مسجد نمی آمد . محمد از حالش پرسید . گفتند : " مریض است .  " رفتند عیادتش .

جوان گفت : " از خدا خواستم اگر می خواهد مرا در برزخ عذاب کند ، همین جا عذابم دهد . دعایم مستجاب شد . "

محمد گفت : " هر طور دربارۀ خدا فکر کنی خدا همانطور با تو رفتار می کند . می خواستی بگویی اگر می خواهی مرا در برزخ عذاب کنی ، همین جا بیامرز . "

 

 

ا ز جایی رد می شد که دید مردی بنده اش را می زند . بنده می گوید : " پناه می برم به خدا .  " ولی مرد همچنان می زد .

تا او را دید ، گفت : " پناه می برم به محمد . " مرد دیگر نزد .

محمد گفت : " پناه می برد به خدا می زنی ، به من که پناه می برد دست نگه می داری ؟ "

مرد گفت : " در راه خدا آزادش کردم . "

محمد گفت : " به خدا اگر این کار را نمی کردی ، صورتت مزۀ آتش جهنم را می چشید . "

 

 

ک فش و لباسش را خودش وصله می زد . با غلام ها و کنیزها غذا می خورد . اگر با کسی دست می داد ، دستش را نمی کشید تا اینکه طرف مقابل بکشد . اگر کسی با او حرف می زد آنقدر صبر می کرد تا حرفش تمام شود . اگر اطرافیانش به چیزی می خندیدند ، می خندید . اگر از چیزی تعجب می کردند ، تعجب می کرد .

همیشه هم می گفت : " بهترین شما ، خوش اخلاق ترین شماست . "

الحق ، این بهترین خودش بود .

 

 

د اخل مجلس شد . فقیر بود و سر و وضع و لباس درست و حسابی نداشت . جایی خالی پیدا کرد و نشست . کسی که پیش او بود لباسش را کشید و خودش را جمع و جور کرد .

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از ثروتت کم شود ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از فقر او به تو بچسبد ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " پس چرا این کار را کردی ؟ "

مرد گفت : " اشتباه کردم . حاضرم نصف ثروتم را برای جبران اشتباهم بدهم . "

مرد فقیر گفت : " نه . نمی گیرم . می ترسم بگیرم و روزی مثل او شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 








Admin Logo
themebox Logo