تبلیغات
گمگشته ی وصال - آفتاب در محراب

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 2 آذر 1387-02:09 ق.ظ

گ فتند : " در این مدت غذایت چه بود ؟ "

گفت : " میوه ها و غذاهای بهشتی . "

گفتند : " نامش را چه می گذاری ؟ "

گفت : " از کعبه که می آمدم بیرون ، صدایی گفت : فاطمه ، نام پسرت را علی بگذار . چون او بر همۀ اهل آسمان ها و زمین برتری دارد ؛ اسم او را از نام خودم گرفته ام . "

 

 

ش نیده بود که عیسای پیامبر در آغوش مریم به حرف آمد ، ندیده بود اما .

آن روز ابوطالب به چشم دید که پسر تازه به دنیا آمده اش به سجده رفت .

شنید هم که می گفت : " اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداَ رسول الله و اشهد ان علیاَ وصی محمد رسول الله و بمحمد یختم الله النبوه و بی یختم الوصیه و انا امیر المومنین . "

 

 

ب یست سال قبل از ماجرای سقیفه :

مهمان محمد بودند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . نهار را که خوردند ، پیامبر ایستاد . گفت : " هیچ کس برای نزدیکان خود بهتر از این که من برای شما آورده ام نیاورده . " به همدیگر نگاه کردند .

رسول خدا گفت : " خدا به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگی دعوت کنم . چه کسی مرا در این راه کمک می کند تا وصی و خلیفه و جانشین من باشد ؟ "

سکوت کردند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . سرهای شان را انداخته بودند پائین که علی بلند شد ، ایستاد . سیزده سال بیشتر نداشت . پیامبر برق چشم هایش را که دید ، لبخند زد اما گفت بنشیند . دوباره سوالش را پرسید . سکوت کردند ، همه . علی اما دوباره ایستاد . پیامبر این بار هم لبخند زد ؛ گفت علی بنشیند و سوالش را برای بار سوم تکرار کرد . بار سوم هم سکوت ، همه ، غیر از علی . پیامبر دست پسر عمویش را گرفت و جانشینش را معرفی کرد .

بیست سال قبل از ماجرای سقیفه .

 

 

م حمد که راهی مدینه شد ، علی برگشت مکه تا امانت های مردم را برگرداند . کسی را اجیر کرده بودند که برود پیش علی ، ادعای هشتاد مثقال طلا کند . گفتند : " اگر شاهد خواست ما همه شهادت می دهیم.  "

رفت پیش علی . نشان امانت را داد . علی اما هر چه گشت پیدایش نکرد . گفت : " امانت تو نیست . شاهدی هم داری ؟ "

همۀ شهود آمدند . چهار نفر از مشرکان قریش . علی از تک تک شان پرسید . جدا جدا .

- چه وقت امانت را به رسول خدا سپرد ؟

یکی گفت : " وسط روز . "

آن یکی گفت : " غروب آفتاب بود و . . . "

شهادت ها که مختلف شد ، رسوا شدند .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo