تبلیغات
گمگشته ی وصال - آفتاب در محراب

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 8 آذر 1387-05:19 ب.ظ

گ فت : " دستم خالی است . چیزی ندارم به غیر از شمشیر و شتر و یک زره .  "

پدر عروس گفت : " شمشیرت را برای جنگ می خواهی.شتر را هم برای آب کشی و مسافرت.می ماند زره. "

زره را فروخت چهارصد درهم . یک دست لباس کتانی ، یک پوست گوسفند دباغی نشده ... .شدند مهریۀ فاطمه . همه چیزش را داد برای همه کسش .

 

 

ش ب عروسی ، پیامبر که رفت ، تنها که شدند ، چهار دیواری کوچک شان را سکوت پر کرد . حالا دست زهرا توی دستش بود . شانه های فاطمه لرزید و اشک روی صورتش سر خورد پایین .

دلیلش را که پرسید ، فاطمه گفت : " فکر می کنم به خودم و به آخر عمرم . امروز از خانۀ خودم به خانۀ تو آمدم ، فردا هم از اینجا به طرف قبر می روم . "

شب اول ازدواج ایستاده بود با عروسش به نماز .

 

 

ج نگ احد بود . دشمن حمله می کرد ، مسلمان ها فرار . پیامبر به علی گفت : " دفاع کن .  "

علی حمله کرد و جنگید . تک تک شان را کشت . قهرمان های مشهور قریش را .

از آسمان ندا آمد : " لا سیف الا ذوالفقار ، لا فتی الا علی . "

 

 

ا یستاده بودند کنار پیامبر ، نگاه می کردند . از دور ، گفتند : " علی ترسیده ...  "

رسول خدا گفت : " بس کنید . خودش می آید دلیلش را می گوید . "

جنگ بود . جنگ خندق . عمروبن عبدود که آمد میدان هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد ، علی اما رفته بود . دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بود . حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده ... .

پسر عبدود را که کشت ، آمد . ایستاد روبروی پیامبر ، رسول خدا پرسید : " چرا همان اول کارش را تمام نکردی ؟ "

علی گفت : " به مادرم فحش داد . آب دهان انداخت به صورتم . اگر آن وقت می کشتمش برای خودم بود ، نه برای خدا . "

پیامبر گفته بود : " ضربت علی یوم الخندق ، أفضل من عبادت الثقلین . "

 

 

ع لی رفته بود برای جنگ . پیامبر از او خبر نداشت  و هر روز غمگین تر از قبل . یک روز ، دو روز ، سه روز . پیامبر همه را جمع کرد ، گفت : " هر کس خبر از علی بیاورد ، یک حاجتش ، هرچه باشد ، روا .  "

سلمان دیده بودش . حالا برای بشارت می رفت پیش پیامبر .

چیزی به خاطرش رسید و برگشت : " علی جان ! چه باشد آن یک حاجتم از رسول خدا ؟ "

سلمان ، سّر شب معراج را خواسته بود از پیامبر و او حواله اش کرده بود به فبرستان یهودی ها .

حالا ایستاده بود ، کلمات پیامبر را می گفت . قبری باز شد و کسی بیرون آمد . گفت : " من یهودی به دنیا آمدم ، یهودی زندگی کردم ، یهودی هم مُردم ، از آتش برزخ اما در امانم . "

-چرا ؟

یهودی گفت : " هر روز می ایستادم کنار کوچه تا علی که رد می شود ، او را ببینم . دوست داشتم دیدن صورتش را . "  

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo