تبلیغات
گمگشته ی وصال - آفتاب در محراب

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 19 آذر 1387-11:52 ب.ظ

پ یامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت : " درست مثل این دو تا انگشت ، کتاب خدا و اهل بیت من از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر .  "

گفت : " اگر با این دو تا باشید ، گمراه نمی شوید . "

پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد ، آن وقت گفت : " اگر با این دوتا باشید ، گمراه نمی شوید . "این ها را که گفت ، نشست توی چادرش ، علی هم مقابلش . آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند . با علی دست بدهند و این مقام را به او تبریک بگویند . پیامبر گفت علی را با لقب امیرالمومنین خطاب کنند .

هجدهم ذی الحجه بود . غدیر خم . در بازگشت از حجه الوداع .

می پرسد : " مردم من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ " همه که حرفش را تایید می کنند دست علی را می گیرد بالا ، می گوید : " هر کس من مولا و سرور او هستم بعد از من ، این علی مولای اوست . "

این جا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود . پیامبر دست هایش را می برد بالا و دعا می کند : " خدایا ! هر کس علی را دوست دارد ، دوستش داشته باش ، هر که با او دشمن است ، تو هم دشمنش باش  ... . "

حرف پیامبر که تمام می شود هر کدام از مسیری می روند .

 

 

پ یامبر که جانشین را معرفی کرد همه شنیدند . قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند . هلهله کردند . بلند شدند . آمدند جلو برای دست دادن و بیعت کردن . همه آمدند ، اول از همه همان هایی که دو ماه بعد جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند .

 

 

ش ب ها می رفتند خانۀ مهاجرین و انصار . فاطمه ، علی ، حسن و حسین . فاطمه یادشان می آورد حرف های پدرش را . علی از غدیر می گفت برای شان . دست دراز می کرد بیعت بگیرد برای ولایت . برای وصی رسول خدا .

دست های شان را جمع می کردند توی هم ، خودشان را عقب می کشیدند ، می گفتند : " همۀ این ها قبول . علی اما اگر زودتر آمده بود با او بیعت می کردیم . باور کنید ... . "

راست می گفتند . آن وقت که آن ها با خلیفۀ اول بیعت کردند ، علی داشت جنازۀ رسول خدا را غسل می داد .

 

 

ع لی ایستاده بود . دستور پیامبر بود که صبر کند . مردم ولی نایستادند . آمدند و طناب به گردنش انداختند . طناب به گردن برادر و داماد رسول خدا ... .

دست هایش را بسته بودند ، طناب هم انداخته بودند دور گردنش . می بردندش مسجد برای بیعت . دستی انگار لباسش را کشید ، دست های همسرش بود . قنفذ ولی با تازیانه دست های زهرا را از لباس او جدا کرد .

می بردندش ؛ برای بیعت ... .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo