تبلیغات
گمگشته ی وصال - آفتاب در محراب

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 27 دی 1387-12:33 ق.ظ

ج نگ جمل . پسرش محمد حنفیه را صدا زد . نیزه ای به او داد و گفت :  " حمله کن .  "

محمد نیزه را گرفت . حمله کرد اما ، نتوانست برود جلو . برگشت . پسر دیگرش ، حسن ، نیزه را گرفت و رفت جلو . وقتی بر می گشت ، نیزه اش به خون دشمن آغشته بود . محمد سرافکنده رفت پیش پدر . نگاهش کرد ، گفت : " ناراحت نباش ! او پسر پیامبر است و تو فرزند علی . "

 

 

ب عد از جنگ جمل گفتند : " اهالی بصره را هم بین مان تقسیم کن .  "

گفت : " نه . چیزی که توی میدان جنگ است غنیمت است ، نه آنچه در خانه هاست . "

اصرار کردند . گفت : " نه . "

دوباره حرفشان را تکرار کردند . گفت : " باشد . قرعه بزنید ببینید عایشه مال چه کسی می شود ؟ "

خجالت کشیدند . سرشان را انداختند پایین . پراکنده شدند .

 

 

آ مده بود پیشش کمک بگیرد . می گفت  مقروض است ، گرسنه است ، می خواست از بیت المال چیزی به او بدهد . علی ، آهنی داغ کرد ، جلو آورد .

عقیل ، کور بود ، نمی دید . دستش را دراز کرد . فکر کرد پول است . هرم آهن دستش را سوزاند . داد زد .

علی گفت : " از آهنی که یک آدم از روی بازی و شوخی داغ کرده فریاد می زنی ، ولی من را به سمت آتشی می کشی که خدا از روی خشم خودش روشن کرده ؟ "

 

 

پ رسید :  " چرا گریه می کنی ؟ "

کنیز گفت : " خرماهایی که خریدم ، مولایم نپسندید . گفته خرما را پس بیاورم ، پولش را بگیرم . حالا این فروشنده پولم را پس نمی دهد . "

رو کرد به فروشنده ، گفت : " این کنیز است ، از خودش اختیار ندارد ، پولش را پس بده . "

بلند شد ، یک مشت حواله اش کرد که یعنی حرف نباشد . مردم جمع شدند . گفتند : " این امیر المومنین است . "

رنگ از صورتش پرید . خرماها را گرفت . پول را پس داد . سرش را انداخت پایین . گفت : " از من راضی باش . "

گفت : " راضی نمی شوم . تا خودت را اصلاح نکنی و حقوق مردم را ندهی راضی نمی شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 








Admin Logo
themebox Logo