تبلیغات
گمگشته ی وصال - آفتاب در محراب

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 28 دی 1387-12:44 ق.ظ

ایستاده بودند رو بروی دشمن . بد و بی راه می گفتند . رفت جلو . گفت :  " فحش ندهید .  "

گفتند :  " دشمن است !  "

گفت :  " فحش و ناسزا را کسی می دهد که حرف حساب ندارد . شما که دارید با دلیل و منطق حرفتان را بزنید .  " این ها را علی می گفت . هزار و چهارصد سال قبل ، به سپاهش ، در جنگ صفین .

 

 

مسلمان بودند . نماز شب می خواندند ، با پیشانی های پینه بسته . به اسم خدا ، مسلمان می کشتند . فرقی هم نمی کرد که و چه . مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛ به جرم دوستی با علی .

می گفتند :  " اباالحسن کافر است ، هر کس او را قبول دارد هم .  "

مسلمان بودند ، نماز شب خوان.

 

 

شوهرش سرباز امیر المومنین بود . علی بن ابی طالب فرستاده بودش به یکی از مرزها که آنجا کشته شد . حالا زن مانده بود و چند طفل خردسال .

زن راه می رفت و امیر المومنین را نفرین می کرد . او ولی برای بچه هایش نان می پخت . گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود . نان را به تنور می چسباند ، می گفت :  " بچش ! این سزای کسی است که در کار یتیمان کوتاهی می کند .  "

زن همسایه آمده بود به آنها سر بزند که امیر المومنین را دید و شناخت . از زن پرسید :  " وای به حالت ! چه کسی را آورده ای کمکت کند ؟ این که علی بن ابی طالب است .  "

زن آمده بود جلو ، اشک می ریخت و معذرت خواهی می کرد . علی اما می گفت :  " من معذرت می خواهم ، اگر در کارت کوتاهی کردم .  "

 

 

گفت :  " از امت تو خیلی سختی کشیدم .  "

پیامبر گفت :  " راحت می شوی !  "

گفت :  " خیلی سعی کردم نجاتشان دهم از سرگردانی و گمراهی .  "

پیامبر گفت :  " دیگر تمام شد ، رهاشان کن .  "

گفت :  " نشسته اند روی منبر تو . رسواترین مردم ادعا می کند خلیفه ات شده .  "

پیامبر گفت :  " خداوند پاداشت را می دهد ، بخاطر صبری که کردی .  "

گفت :  " لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو .  "

پیامبر گفت :  " نفرین شان کن علی جان !  "

سرش را بلند کرد طرف آسمان :  " خدایا ! بدتر از من را نصیب این ها کن و بهتر از این امت را نصیب من .  "

پیامبر نگاهش کرد ، گفت :  " راحت می شوی ، سحر فردا ... .  "

چشم هایش باز شد . سرش را تکیه کرده بود به دیوار حیاط . ابر سیاه روی ماه را پوشاند .

خواب دیده بود . خواب پیامبر و فاطمه را .

 

 

گفت :  " بعد از من ولی امر مسلمین هستی و ولی خون من .  "

گفت :  " می توانی قاتلم را عفو کنی یا قصاص .  "

گفت :  " او یک ضربه زد ، تو هم یک ضربه بزن .  "

گفت :  " جسدش را دفن کن !  "

ابا محمد می شنید . اباعبدالله و بقیۀ بچه ها هم . امیر المومنین وصیت می کرد .

روز آخر هم سفارش قاتلش را می کرد .

 

 

مثل داغ است روی جگر ، وقتی آدم مجبور باشد قبر عزیزش را مخفی کند . قبر همسرش مخفی . قبر خودش هم مخفی . دشمن است دیگر .

صد و پنجاه سال بعد تازه امام صادق توانست بگوید :  " این جاست قبر امیر المومنین .  "

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo