تبلیغات
گمگشته ی وصال - ثانیه و دقیقه و ساعت ...

ثانیه و دقیقه و ساعت ...

نویسنده :دانای کل
تاریخ:شنبه 17 شهریور 1386-01:09 ب.ظ

چند روایت حقیقی در باره ی زمان ؛

 

روایت اول :

 

خیره به مسابقه ی عقربه های ساعت روی میز ، روی صندلی نشسته بودم . عقربه ی جوان ، ثانیه شمار  عمر ، انگار قصد داشت كه از خودش هم جلو بزند . شاید نمی دانست كه زندگی بشر را رقم می زند . شاید نمی دانست كه تاریخ را رقم می زند .

 

و همچنان در پی خود ، می دوید و می دوید ...

 

كاش می توانستم نگهش دارم . اما حیف كه نمی شد . در دلم خطاب به او گفتم :

 

" می شود كمی صمیمی تر راه بروی ؟ و یا شاید كمی آهسته و كندتر ؟ "

 

عقربه ی میانسال كه دقایق را می شمارد ، سری به نشانه ی درك حرف من تكان داد . عقربه ی پیر كه فرسوده شده و برای تكان دادن جسم نحیفش به یك ساعت زمان نیاز دارد ، سرفه ای كرد . با صدایش كه غبار زمان ، آن را از طنین انداخته بود ، ‌گفت : یادت باشد كه ضربان قلب تو از گذر همین ثانیه ها جان می گیرد . پس هرگاه دست بر روی قلبت گذاردی به مفهوم عمر پی خواهی برد ...

 

دست بر روی سینه ام گذاردم . قلبم ، در هر ثانیه ، یك بار می زد ...

 

روایت دوم :

 

گاهی اوقات ،‌گویی افتاده باشیم مابین مولكول های سیالی كه به سرعت ، در حال سقوط از پرتگاه مرتفعی هستند ، اینقدر تند می رویم ، كه حتی از عقربه های ساعت دیواری كوكی قدیمی مان هم ، جلو می افتیم . دیگر حتی سرعتگیر های ذهنمان هم از ترسشان جلوی ما نمی ایستند . می ترسند زیر دست و پای ما ، له شوند ...

 

آن وقت است كه بستن كمربند ایمنی پول و قدرت و مقام هم ، كمكی به ما نمی كند ...

 

روایت وسط :

 

خطوط ، بسیارند ...

 

بعضی ، تند تند ، دور خودشان می چرخند . زیاد تلاش می كنند برای اثر گذاشتن . تعدادی ، میانه رو هستند . خیلی برای رسیدن به هدفشان ، به آب و آتش نمی زنند . برخی هم ، خوب كار خودشان را بلدند . هرآنچه كه دارند را ، به آرامی و با دقت رو می كنند و این دسته ی آخر هستند كه تا به خودت بیایی ، موهایت را سپید كرده اند .

 

بعضی ها هم ، هركدام عددی دارند توی كوله پشتی شان . شاید هم واقعا چیزی در چنته شان دارند ،‌ منتظرند تا كسی بیاید و آن ها را با خود به كجا آباد ، ببرد . اما تا همیشه در حسرت سرزمین رویاهاشان ،‌ كجا آبادشان ، می مانند . تنها ، توی صفحه ی گرد زمان ،‌ چرخ ساعت گرد ، محبوس می شوند و در قبال سه متحرك زندگی ، می شوند اكثریت ساكن 60 نفری ...

 

به جایی نمی رسند ... چون از خودشان حركتی ندارند ... جنبشی نشان نداده اند ... ساكن بوده اند و ساكت !!!

 

 این است سرنوشت ساكنان ساكن زمان ...

 

روایت چهارم :

 

عقربه ، آدم را می فهمد ...

 

اگر بگویی بدهكاری ، خوب درك می كند . چون خودش سال هاست می دود ، اما هنوز هشتش گرو نهش است . اگر بگویی عاشقی با لبخند می گوید : من هم عمری دراز است دنبال عشقم افتاده ام تا بدانم به كجا می رود ، اما هرگز به او نرسیده ام .

اگر كودك باشی و پر انرژی ، ثانیه شمار پر جنب و جوشش را برای بازی با تو خبر می كند . اگر جوان باشی و در جست و جوی حقیقت ، قدمهایت را كمی كندتر كرده باشی ، دقیقه شمارش را برایت صدا می كند و اگر فرتوت باشی و كند قدم برداری ، هم صحبتی آهسته رو برایت دارد كه ساعت هایت را با او پر كنی .

 

زمان مهربان است ... باور كن ... ما تضمین می كنیم !!!

 

روایت آخر :

 

ساعت ،‌ شصت دقیقه بود سر پا ایستاده بود ، تا جناب دقیقه ، اجازه ی حركت را صادر كند ...

 

دقیقه ، شصت ثانیه بود كه پشت در دفتر آقای ثانیه منتظر نشسته بود تا منشی ، اجازه ی ورود ، اجازه ی بیان نظر به او را بدهد ...

 

ثانیه از دقیقه ... و دقیقه از ساعت ... قد بلندتر بودند ...

 

ساعت از دقیقه ... و دقیقه از ثانیه ... فهمیده تر بودند ...

 

در دنیای بی رحم ما ، هركه قدبلندتر باشد ، خرش تندتر می دود .

 

چه حیف كه حق ها پامال می شوند ...



نوع مطلب : دانای کل 





Admin Logo
themebox Logo