تبلیغات
گمگشته ی وصال - دیو و درد

دیو و درد

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 27 شهریور 1386-07:09 ق.ظ

 بزن مطرب ، بزن غم را، بزن مطرب دل من را

 بزن مجنون بخوان مفتون ، فتاد اشکم به راه اکنون

 چنان زخمه به تارت زن ، چنان جانم به آتش زن

 بیا ساقی بر آر ساغر ، بریز بر من شراب تر

 خراباتم ، خراباتم ، فرا از هر چه اوهامم

 بیاور جام باده را که تنهایی در این راهم

 گواه شب سیاهی را ، گواه من تباهی را

 گواه از من چه می خواهی ،گواهی نیست راوی را

 تباهم من ، تباهم من ز جام و فکر سر مستی

 خداوندا ، خداوندا چه می خواهی ز این مستی ؟

 همه اشکم همه باده ، همه خمر و همه ناله

 همه فریاد سر مستی چه می خواهی از این واله؟

 بسوزانم ، بسوزانم که من دیگر شدم تنها

 ز این دین و ز این مردم شدم رسوای بی همتا

 دگر آتش به جان من نیامد کار و کار آمد

 سر فکرم به راهی رفت که بوی نافه می آمد

 ز این نافه ندارم یاد نمی دانم ز صد فریاد

 نیامد نافه از بامت که بردارد گنه از باد

 در این حیران و سر مستی سیه گشته همه هستی

 بگو دیگر چه می خواهی از این حال و سیه مستی ؟

 بر این حال نزارم هم ، خدا رفتست از یادم

 به پندی کو شنیدستم که عقل خویش بر بستم

 یکایک روز و روزی چند ، بریخت بر کام آدم قند

 ولی دنیا که شیرین است ، بود فردا چو زهری چند !

 همین بشنو ز احوالم ، که من بر باد بر بادم

 دهم افسار خاکم را به باد ، ای داد بی دادم



نوع مطلب : شعر و دیوانه 





Admin Logo
themebox Logo