تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب دی 1387

مادر آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:یکشنبه 29 دی 1387-11:48 ب.ظ

م دتی بود پیامبر دور از خدیجه توی حرا نماز می خواند . فرمان خدا بود . بعد از چهل روز ، جبرئیل سیبی از بهشت آورد ، داد به او گفت :  " بخور محمد !  "

پیامبر سیب را باز کرد ، نوری از آن بیرون آمد . ترسید . جبرئیل گفت :  " بخور ! این نور کسی است که قرار است دختر تو باشد ، اسمش توی آسمان منصوره و روی زمین ، فاطمه است .  "

محمد پرسید :  " چرا منصوره !؟ چرا فاطمه !؟  "

جبرئیل گفت :  " منصوره است چون ، در آسمان نصرت دهندۀ دوست داران خودش است و روی زمین فاطمه ، چون شیعیان خود را از آتش جدا می کند .  "

 

 

پ یامبر می گفتند :  " روز قیامت منادی ندا می دهد که ای مخلوقات چشم هایتان را ببندید تا فاطمه ، دختر محمد ، رد شود .  "

 

 

پ یامبر که به مدینه هجرت کرد ، فاطمه را سپرد به همسرش ، ام سلمه .

فکر کرد فاطمه را به او سپرده اند تا راه و رسم زندگی بیاموزدش .

بعد ها می گفت :  " به خدا قسم ! فاطمه ادبش از من خیلی بیشتر بود .  "

 

 

م ی نشست روی زانوی محمد . با دستمال سر و صورت پدرش را که خاکستر و خاکروبه ریخته بودند ، پاک می کرد . جای زخم ها را نوازش می کرد و پدرش را می بوسید . همه می دانستند مادرِ پدرش است ، از محمد شنیده بودند که صدایش می زند :  " ام ابیها  "  .

 

 

- ص د تا شتر سیاه آبی چشم که بارشان پارچه های کتانی اعلای مصری باشد با ده هزار دینار طلا ، مهر فاطمه می کنم ، او را به من بدهید . عبد الرحمن بن عوف می گفت . پیامبر ناراحت شد ، رو کرد به او گفت :  " فاطمه هنوز کوچک است . تازه انتخاب همسر او با خداست .  "

همان جوابی بود که به ابوبکر ، عثمان و عمر هم داده بود .

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 

 

ای برادر و خواهر غزه ایم ؛

من هم با قلبی سوزان و چشمی گریان با شما می گویم :

« حَسْبُنَ الله وَ نِعْمَ الْوَکیل »




و خدایی که در این نزدیکیست ... پای آن زیتون بلند ... در غزه ...

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 28 دی 1387-11:35 ق.ظ

بسم الله

همه مجاهدان فلسطین و همه‌ مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای "بدر" و "احد" در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.

غزه در حال تمام شدن است و من همچنان خوابم .

به که چه بگویم که خود هیچ قدم از قدم برنداشته ام ولی دلم خون است . غزه تمام شد و من همچنان ... .

صدای مولا را شنیده ام که اگر از مرگ کسی جان بسپارد ، جا دارد . دلم از غزه خون است که در این مدت چه شده بود که نه یک زن که هزار و چندین زن و کودک و مرد سر سفره های خود خون خوردند و مردند و من هنوز هیچ کاری برای غزه نکرده ام . جواب مولارا چه بدهم در آن دنیا ، که مردند زن ها و نا موس اسلام به خاک و خون کشیده شدومن همچنان زنده ام . خدایا کمی اخلاص ، شیطان برده است غیرتم را .من هنوز خوابم .چرافقط به دعاکردن بسنده کرده ام.علی اصغرسوختۀ غزه ای را دیدم .هیچ قدم از قدم بر نداشته ام . خدایا ... کاش مادرش مرده باشد ...قبل از خودش ... .جوابی برای مادر او هم ندارم درآن دنیا که تو دیدی  طفل مرا که نیمی از بدن نازنینش ... اماهیچ کاری نکردی .ای خدا این شیطان بود بر من مسلط در این مدت که از دیدن بدن سوختۀ او با بمبهای فسفری یا خوشه ای هنوز اینجا نشستم و این غلط نامه را تایپ میکنم .

از قول من به آنها که می گویند:" آنها ناصبی اند" بگویید ، که خوب بازیچه دست شیطان صهیون شده ای .که یکی اسمش زینب بود. عالم شهید همان که استادمان می گفت نوشته است نمی دانم متعلم بر سبیل نجات هستم یا نه می گفت که در شیعه ، به دروغ می گویند که ناصبی اند ، در میان سنی ها جور دیگر پشت  مادران فلسطینی را از حمایت مسلمانان خالی میکنند. تو را هم به همین راحتی از سر راه خود برداشته اند . که بتوانند خوشه های بمب بر سر مادر شیعه فلسطینی بریزند .

به قول شهید مطهری آنهایی که به دنبال انتقام ازیزید وشمر و عمالشان هستند بدانند یزیدیها الان در اسرائیل هستند .

"محمد حسن"

در رخت عزا به سوی‌تان می‌آییم

اینجا، آنجا، به سوی‌تان می‌آییم

هر قطرۀ خون‌تان که افتد بر خاک

دریا دریا به سوی‌تان می‌آییم

در ماه محرم از غم خود مستم

جاری شده خون کربلا از دستم

در عشق، وطن نمی‌شناسد شیعه

من هم یکی از مردم غزه هستم

در برکۀ چشم شوق دریا بنهد

با آمدنش داغ به دل‌ها بنهد

شاید امسال حضرت ثارالله

در غزه به جای کربلا پا بنهد

دل گرم عزاست، فصل ماتم شده است

سرتاسر آسمان پر از غم شده است

هرچند هزار کشته افتاده، ولی

گفتیم فقط ماه محرم شده است

آنیم که با قیام معنا بشویم

با خفتن در خاک شکوفا بشویم

خون می‌ریزیم قطره قطره، آری

با باریدن دوباره دریا بشویم         

(سید علی اصغر علوی)



نوع مطلب : دانای کل 

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 28 دی 1387-12:44 ق.ظ

ایستاده بودند رو بروی دشمن . بد و بی راه می گفتند . رفت جلو . گفت :  " فحش ندهید .  "

گفتند :  " دشمن است !  "

گفت :  " فحش و ناسزا را کسی می دهد که حرف حساب ندارد . شما که دارید با دلیل و منطق حرفتان را بزنید .  " این ها را علی می گفت . هزار و چهارصد سال قبل ، به سپاهش ، در جنگ صفین .

 

 

مسلمان بودند . نماز شب می خواندند ، با پیشانی های پینه بسته . به اسم خدا ، مسلمان می کشتند . فرقی هم نمی کرد که و چه . مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛ به جرم دوستی با علی .

می گفتند :  " اباالحسن کافر است ، هر کس او را قبول دارد هم .  "

مسلمان بودند ، نماز شب خوان.

 

 

شوهرش سرباز امیر المومنین بود . علی بن ابی طالب فرستاده بودش به یکی از مرزها که آنجا کشته شد . حالا زن مانده بود و چند طفل خردسال .

زن راه می رفت و امیر المومنین را نفرین می کرد . او ولی برای بچه هایش نان می پخت . گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود . نان را به تنور می چسباند ، می گفت :  " بچش ! این سزای کسی است که در کار یتیمان کوتاهی می کند .  "

زن همسایه آمده بود به آنها سر بزند که امیر المومنین را دید و شناخت . از زن پرسید :  " وای به حالت ! چه کسی را آورده ای کمکت کند ؟ این که علی بن ابی طالب است .  "

زن آمده بود جلو ، اشک می ریخت و معذرت خواهی می کرد . علی اما می گفت :  " من معذرت می خواهم ، اگر در کارت کوتاهی کردم .  "

 

 

گفت :  " از امت تو خیلی سختی کشیدم .  "

پیامبر گفت :  " راحت می شوی !  "

گفت :  " خیلی سعی کردم نجاتشان دهم از سرگردانی و گمراهی .  "

پیامبر گفت :  " دیگر تمام شد ، رهاشان کن .  "

گفت :  " نشسته اند روی منبر تو . رسواترین مردم ادعا می کند خلیفه ات شده .  "

پیامبر گفت :  " خداوند پاداشت را می دهد ، بخاطر صبری که کردی .  "

گفت :  " لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو .  "

پیامبر گفت :  " نفرین شان کن علی جان !  "

سرش را بلند کرد طرف آسمان :  " خدایا ! بدتر از من را نصیب این ها کن و بهتر از این امت را نصیب من .  "

پیامبر نگاهش کرد ، گفت :  " راحت می شوی ، سحر فردا ... .  "

چشم هایش باز شد . سرش را تکیه کرده بود به دیوار حیاط . ابر سیاه روی ماه را پوشاند .

خواب دیده بود . خواب پیامبر و فاطمه را .

 

 

گفت :  " بعد از من ولی امر مسلمین هستی و ولی خون من .  "

گفت :  " می توانی قاتلم را عفو کنی یا قصاص .  "

گفت :  " او یک ضربه زد ، تو هم یک ضربه بزن .  "

گفت :  " جسدش را دفن کن !  "

ابا محمد می شنید . اباعبدالله و بقیۀ بچه ها هم . امیر المومنین وصیت می کرد .

روز آخر هم سفارش قاتلش را می کرد .

 

 

مثل داغ است روی جگر ، وقتی آدم مجبور باشد قبر عزیزش را مخفی کند . قبر همسرش مخفی . قبر خودش هم مخفی . دشمن است دیگر .

صد و پنجاه سال بعد تازه امام صادق توانست بگوید :  " این جاست قبر امیر المومنین .  "

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 27 دی 1387-12:33 ق.ظ

ج نگ جمل . پسرش محمد حنفیه را صدا زد . نیزه ای به او داد و گفت :  " حمله کن .  "

محمد نیزه را گرفت . حمله کرد اما ، نتوانست برود جلو . برگشت . پسر دیگرش ، حسن ، نیزه را گرفت و رفت جلو . وقتی بر می گشت ، نیزه اش به خون دشمن آغشته بود . محمد سرافکنده رفت پیش پدر . نگاهش کرد ، گفت : " ناراحت نباش ! او پسر پیامبر است و تو فرزند علی . "

 

 

ب عد از جنگ جمل گفتند : " اهالی بصره را هم بین مان تقسیم کن .  "

گفت : " نه . چیزی که توی میدان جنگ است غنیمت است ، نه آنچه در خانه هاست . "

اصرار کردند . گفت : " نه . "

دوباره حرفشان را تکرار کردند . گفت : " باشد . قرعه بزنید ببینید عایشه مال چه کسی می شود ؟ "

خجالت کشیدند . سرشان را انداختند پایین . پراکنده شدند .

 

 

آ مده بود پیشش کمک بگیرد . می گفت  مقروض است ، گرسنه است ، می خواست از بیت المال چیزی به او بدهد . علی ، آهنی داغ کرد ، جلو آورد .

عقیل ، کور بود ، نمی دید . دستش را دراز کرد . فکر کرد پول است . هرم آهن دستش را سوزاند . داد زد .

علی گفت : " از آهنی که یک آدم از روی بازی و شوخی داغ کرده فریاد می زنی ، ولی من را به سمت آتشی می کشی که خدا از روی خشم خودش روشن کرده ؟ "

 

 

پ رسید :  " چرا گریه می کنی ؟ "

کنیز گفت : " خرماهایی که خریدم ، مولایم نپسندید . گفته خرما را پس بیاورم ، پولش را بگیرم . حالا این فروشنده پولم را پس نمی دهد . "

رو کرد به فروشنده ، گفت : " این کنیز است ، از خودش اختیار ندارد ، پولش را پس بده . "

بلند شد ، یک مشت حواله اش کرد که یعنی حرف نباشد . مردم جمع شدند . گفتند : " این امیر المومنین است . "

رنگ از صورتش پرید . خرماها را گرفت . پول را پس داد . سرش را انداخت پایین . گفت : " از من راضی باش . "

گفت : " راضی نمی شوم . تا خودت را اصلاح نکنی و حقوق مردم را ندهی راضی نمی شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 




اللهی رضاً برِضائک ، تسلیماً لقضائک . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 17 دی 1387-11:48 ق.ظ

Image and video hosting by TinyPic



نوع مطلب : شکسته 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo