تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب آبان 1387

آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 28 آبان 1387-09:12 ب.ظ

م ردی پسرش را پیش محمد آورد . گفت : " نصیحتش کنید ، خرما کم تر بخورد.  "

محمد گفت : " فردا بیایید . "

مرد گفت : " راه مان دور است . "

محمد گفت : " من چند لحظه پیش خرما خوردم . چطور نصیحت کنم که او نخورد . "

 

 

ن شسته بودند دور هم خرما می خوردند . هستۀ خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی . بعد از مدتی گفت : " از همه شکموتر کسی است که هستۀ خرمای بیشتری جلویش باشد.  "

همه نگاه کردند . جلوی علی از همه بیشتر بود .

علی گفت : " ولی من فکر می کنم کسی است که خرمایش را با هسته خورده . "

نگاه کردند . جلوی محمد هستۀ خرمایی نبود . همه خندیدند .

 

 

چ ند نفر آمدند پیشش . گفتند : " مسافر هستیم.  "

گفتند : " هم سفری داریم که مثل او وجود ندارد . همیشه در حال عبادت و راز و نیاز است . "

پرسید : " کارهایش را چه کسی انجام می دهد ؟ "

گفتند : " ما . با افتخار هم انجام می دهیم . "

محمد گفت : " همۀ شما از او بهترید . "

 

 

م حمد گفت قلم و کاغذی بیاورید تا نامه ای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید . همه می دانستند محمد یک پیامبر بی سواد است و تا آن روز نامه ای ننوشته . یا می خواست املا کند و کسی بنویسد یا ... . یا می دانسته کسی پیدا می شود و نخواهد گذاشت نامه نوشته شود .

 

 

ح الش خیلی بد بود . گفت به برادرم بگویید بیاید . همه فهمیدند علی را می گوید . به علی گفت کمک کند تا بلند شود . علی سر محمد را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند . محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که رفت .

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 17 آبان 1387-11:50 ب.ظ

ع رب بیابان گرد ، آوازۀ محمد را شنیده بود . آمده بود پیشش تا چیزی بگوید یا چیزی بپرسد . او را که دید زبانش گرفت .

محمد ناراحت شد . جلو آمد . او را در آغوش گرفت . گفت : " راحت باش . من پادشاه که نیستم . من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز می دوشید . مثل برادر تو هستم . راحت باش . "

زبان بیابان گرد باز شد .

 

 

آ مده بود پیش محمد که سوالی بپرسد : " خوبی و تقوا و گناه و بدی را برایم تعریف کن .  "

محمد دستش را به سینۀ او زد و گفت : " این سوال را از قلب خودت بپرس . " و این جمله را سه بار تکرار کرد .

از آن به بعد خیلی ها برای فهمیدن خوب و بد کارها به قلب خودشان مراجعه کردند .

 

 

چ ند روزی می شد که جوان مسجد نمی آمد . محمد از حالش پرسید . گفتند : " مریض است .  " رفتند عیادتش .

جوان گفت : " از خدا خواستم اگر می خواهد مرا در برزخ عذاب کند ، همین جا عذابم دهد . دعایم مستجاب شد . "

محمد گفت : " هر طور دربارۀ خدا فکر کنی خدا همانطور با تو رفتار می کند . می خواستی بگویی اگر می خواهی مرا در برزخ عذاب کنی ، همین جا بیامرز . "

 

 

ا ز جایی رد می شد که دید مردی بنده اش را می زند . بنده می گوید : " پناه می برم به خدا .  " ولی مرد همچنان می زد .

تا او را دید ، گفت : " پناه می برم به محمد . " مرد دیگر نزد .

محمد گفت : " پناه می برد به خدا می زنی ، به من که پناه می برد دست نگه می داری ؟ "

مرد گفت : " در راه خدا آزادش کردم . "

محمد گفت : " به خدا اگر این کار را نمی کردی ، صورتت مزۀ آتش جهنم را می چشید . "

 

 

ک فش و لباسش را خودش وصله می زد . با غلام ها و کنیزها غذا می خورد . اگر با کسی دست می داد ، دستش را نمی کشید تا اینکه طرف مقابل بکشد . اگر کسی با او حرف می زد آنقدر صبر می کرد تا حرفش تمام شود . اگر اطرافیانش به چیزی می خندیدند ، می خندید . اگر از چیزی تعجب می کردند ، تعجب می کرد .

همیشه هم می گفت : " بهترین شما ، خوش اخلاق ترین شماست . "

الحق ، این بهترین خودش بود .

 

 

د اخل مجلس شد . فقیر بود و سر و وضع و لباس درست و حسابی نداشت . جایی خالی پیدا کرد و نشست . کسی که پیش او بود لباسش را کشید و خودش را جمع و جور کرد .

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از ثروتت کم شود ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " ترسیدی چیزی از فقر او به تو بچسبد ؟ "

مرد گفت : " نه . "

محمد گفت : " پس چرا این کار را کردی ؟ "

مرد گفت : " اشتباه کردم . حاضرم نصف ثروتم را برای جبران اشتباهم بدهم . "

مرد فقیر گفت : " نه . نمی گیرم . می ترسم بگیرم و روزی مثل او شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:چهارشنبه 15 آبان 1387-09:00 ب.ظ

ن امه فرستاد . به خیلی جاها . مصر ، روم ، ایران و حبشه . همه به فرستاده احترام گذاشتند و محترمانه برخورد کردند جز خسرو پرویز . گفته بود : " چرا محمد اسم خودش را توی نامه جلوتر از اسم من نوشته ؟ "

نامه را پاره کرده بود و به حاکم یمن دستور داده بود محمد را کت بسته بفرستد ایران .

فرستاده های حاکم یمن آمدند پیش محمد . گفتند : " خسرو پرویز ، این طور گفته شما چه می گویید ؟ "

محمد معطل شان کرد . یک روز ، دو روز ، بیش تر ، چهل روز .

گفتند : " باید برویم . جواب خداوند ما خسرو پرویز را چه می دهید ؟ "

محمد گفت : " دیروز خداوندِ ما شکم خداوندِ شما را به دست پسرش شیرویه پاره کرد . دیگر قضیه اساساً منتفی شد . "

خبر را رساندند به حاکم یمن . گفت : " اگر حرفش درست باشد ، حتماً پیامبر است . "

وقتی خبر مرگ خسرو پرویز از ایران رسید ، همه شان مسلمان شدند . بدون لشکر کشی و خون ریزی .

 

 

ی هودی ها گفته بودند : " دین محمد کامل نیست . قبله ندارد . چون به سمت قبلۀ ما نماز می خوانند . "

دو رکعت از نماز ظهر را رو به بیت المقدس خوانده بود که رویش را برگرداند به سمت کعبه . بقیه هم قبله شان را از یهود جدا کردند ، به فرمان خدا .

 

 

گ وشه ای می ایستاد و سر و رو و لباسش را پاک می کرد . هر روز که از آن جا رد می شد مرد یهودی روی سرش خاکستر می ریخت . هیچ وقت هم مسیرش را عوض نکرد .

یک روز که رد می شد ، دید که از خاکستر خبری نیست . گفت : " این رفیق ما کجاست ؟ "

گفتند : " مریض است . "

گفت : " خوب پس باید رفت عیادت . "

مرد یهودی پارچه ای روی سرش کشیده بود از خجالت . می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد .

 

 

ه ر چه خواستگار برای دردانۀ محمد آمد ، رد شد . هر چند از اشراف بود و مال زیاد داشت . همه فهمیدند شوهرِ دختر محمد ، یک نفر خاص است .

علی را تشویق کردند . به خواستگاری رفت . سرش پایین بود .

هر چه می خواست بگوید کوچک شد توی دو سه جمله . محمد فهمید و خندید . گفت : " باید نظر فاطمه را بپرسم . " پرسید . جوابی نبود جز سکوت . محمد گفت : " الله اکبر ! سکوتها اقرارها . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 13 آبان 1387-08:54 ب.ظ

ب عد از احد زنی آمد و جسد پدر و شوهر و پسرش را روی شتر گذاشت تا به مدینه ببرد . شتر نمی رفت .

گفتند : " بارش زیاد است ."

گفت : " شتر هم نیرومند است . رویش را به سمت احد که بر می گردانم می رود ، ولی به سمت مدینه نه ."

به محمد خبر را گفتند .

پرسید : " شوهرت وقتی از خانه می رفت چه گفت ؟ "

زن جواب داد : " شوهرم گفت : خدایا ! مرا به خانه ام بر مگردان ."

محمد گفت : " دعای شوهرت مستجاب شده . هر سه جنازه را در احد به خاک بسپار ."

 

 

ت وی جنگ احد ضربه ای به چشم یکی از افراد سپاه خورده بود و چشمش از حدقه درآمده بود . رفت پیش محمد و گفت : " زن زیبایی دارم که من را دوست دارد ، من هم او را . چند روز بیشتر از عروسی مان نگذشته . دوست ندارم با این وضع ببیندم.  "

محمد چشم را در حدقه گذاشت و گفت : " خدایا ! زیبایی را به او برگردان . "

چشمش سالم شد . قشنگ تر از قبل . تا آخر عمر هم درد نگرفت .

 

 

خ یبر . جنگ خیبر . مسلمانان قلعه های هفتگانۀ خیبر را محاصره کردند . مدتی بود آنجا بودند طوری که دیگر آذوقه ای نمانده بود و گرسنگی فشار می آورد . روزی چوپان سیاهی آمد و گفت : " من چوپان یهودیان هستم ، این اسلامی که می گویید چیست ؟ "

گفتند . گفت : " من ایمان آوردم . حالا تکلیفم با این رمه چیست ؟ "

محمد گفت : " توی آئین ما خیانت در امانت وجود ندارد . رمه را ببر به صاحبانش بسپار . "

 

 

ب عد از اینکه یهودیان بنی نظیر و بنی قریظه را شکست دادند ، بعضی از زن های محمد فکر می کردند حالا دیگر زندگی شان با غنایم جنگ راحت تر می شود . دیگر به همان زندگی ساده قانع نبودند .

محمد که فهمید ، یک ماه از همه شان دوری کرد و گفت : " هر کس می تواند با همین زندگی ساده بسازد ، بسم الله ، هر کس هم نمی تواند با عزت و احترام مهرش را می دهم . "

ماندند . همه شان ماندند . محمد رها کردنی نبود .




آخرین آفتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:یکشنبه 12 آبان 1387-08:23 ب.ظ

ع رب بودند و خیلی اطمینان نبود که به خاطر قوم و فامیل و تیره در گیر نشوند . محمد صداشان زد و دوتا دوتا مهاجر و انصار را برادر خواند .

- فلانی ! تو برادر فلانی هستی .

کار اخوت که تمام شد ، علی گریه می کرد . می گفت : " من را با هیچ کس برادر نکردی."

محمد گفت : " تو در دنیا و آخرت برادر من هستی . "

 

 

م ی خواستند برای خودشان تاریخ و مبدأ درست کنند . یکی گفت تولد محمد روز خوبی است برای مبدأ . یکی گفت روز بدر . یکی گفت روز مبعث . خلاصه ، هر کس چیزی گفت .

علی بلند شد و گفت : " هیچ اتفاقی مهم تر از هجرت محمد نبود . روز هجرت بهتر است . "

همه به هم نگاه کردند . هیچ کس نتوانست ایرادی بگیرد . روز هجرت شد مبدأ تاریخ مسلمانان .

 

 

ا ز مکه که هجرت کردند ، قریش اموالشان را مصادره کرد . محمد گفت : " می خواهید کاروان بازرگانی شان را به جای اموالتان مصادره کنیم ؟ "

قبول کردند و رفتند بیرون از شهر . کاروان هم با خبر شد و به مکه خبر داد و قریش با سپاهی هزار نفری آمدند . محمد به آنها گفت : " ما برای کاروان آمدیم حالا با سپاهی رو به رو هستیم ، می مانید یا می روید ؟ "

گفتند : " با شما هستیم ."

سی صد و سیزده نفر در مقابل سه برابر خود .

جنگ ، شمشیر ، نیزه ، تیر . همه چیز که فروکش کرد ، آنها فرار کرده بودند با هفتاد کشته و هفتاد اسیر و این ها فقط چهارده شهید داده بودند .

 

 

ه زار نفر مقابل سه برابر خودشان از قریش . دامنۀ احد . آمده بودند انتقام بدر را بگیرند . اولِ کار کسی آمد و مبارز طلبید . علی رفت و او کشته شد . برادرش ، کشته شد . پسرش ، کشته شد ... تا نه نفر . بعد جنگ شروع شد . کار قریش پیچید و فرار کردند .

آن هایی که محمد گفته بود از پشتِ سر مسلمان ها  را محافظت کنند ؛ سرپیچی کردند و رفتند برای غنائم . قریش از پشتِ سر حمله کرد و عرصه تنگ شد .

هفتاد کشته دادند و خیلی زیاد مجروح ، ولی محمد را حفظ کردند .

بعضی ها هم فرار کردند . بعضی ها که ادعا داشتند و بعد ها هم غصب کردند .

 






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo