تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب آذر 1387

آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:یکشنبه 24 آذر 1387-11:54 ب.ظ

ا سماء آمده بود . می گفت : " خانم ، فاطمه ، با شما کار دارد ! " چیزی انگار قلبش را چنگ زد . چهل روزی می شد که فاطمه بیمار بود . نفهمید چطور خودش را رساند بالای سر فاطمه . نشست کنارش . فاطمه گفت : " خوب همسری بودم برایت پسر عمو ! ؟ "

-این چه حرفی است ؟

دست های فاطمه را گرفت . گفت : " دوری ات برایم سخت است . " بغض گلویش را گرفته بود .

-امروز دوباره داغ پیامبر برایم تازه شد .

اشک امانش نداد . گریه کرد ، فاطمه هم .

فاطمه داشت وصیت می کرد ، علی گوش می داد و اشک می ریخت .

-بعد از من با امامه ، دختر عمویم ازدواج کن .

-بعد از تو ... .

-بعد از من با بچه هایم مهربان باش .

-بعد از تو ... .

-شبانه ، خودت غسلم بده ، شبانه کفنم کن ، شبانه هم دفن .

-بعد از تو ... .

-خودت بر جنازه ام نماز بخوان .

-بعد از تو ... .

-نگذار هیچ کدام از آنهایی که به من ظلم کردند در تشیع جنازه ام حاضر شوند .

-بعد از تو ... .

فاطمه گفته بود بعد از او چه کند ، علی اما نپرسیده بود : " بعد از تو ، بی تو ، چه کنم !؟ "

ا ز آن جا به بعد راهشان جدا می شد . علی اما ، داشت از راه او می رفت .

تعجب کرد .

علی گفت : " راه مان یکی نیست ، حُسن همراهی اما به این است که من کمی از راه را با تو بیایم . "

از اینجا به بعد راهشان جدا می شد . هر دو اما ، داشتند از یک راه می رفتند ، از راه علی .

تا به مقصد برسند ، مسلملن شده بود .

گ فتند : " خلیفه نباید جوان باشد . علی جوان است .  " بعد دیدند دلیل محکمی نیست .

گفتند : " علی زیاد می خندد ، زیاد شوخی می کند ، مردی باید خلیفه شود که عبوس باشد ، مردم از او بترسند و حساب ببرند . "

همین هم شد .

آ مده بود می گفت پول را بده . زن گفت : " خودتان شرط گذاشتید ، پول را وقتی برگردانم که هر دو با هم بیایید .  "

گفت : " رفیقم مرده ، از کجا بیاورمش ؟ "

پول را گرفت و رفت . سال بعد آن یکی آمد . گفت : " پول را بده . "

زن گفت : " دادم به رفیقت . "

گفت : " شرط ما این نبود . "

رفتند پیش عمر . عمر به زن گفت : " تو ضامنی ! پولشان را بده . "

زن گریه می کرد . می گفت : " ما را بفرست پیش ابالحسن . "

رفتند پیش علی . علی گفت : " مگر شرط نکردی هر وقت با هم آمدید پول را به شما بدهد ؟ پولت آماده است . برو رفیقت را بیاور و پول را بگیر . "

رفت . دیگر پیدایش نشد . عمر می گفت : " لا ابقانی الله بعد علی . "

ا ز لباسی که خریده بود خوشش آمد ، صدقه داد در راه خدا .

ق صاب گفت : " این گوشت خوب است ، بیا بخر .  "

گفت : " الان پول ندارم . "

قصاب گفت : " نسیه می دهم ، صبر می کنم پولش را بیاوری . "

گفت : " بجای اینکه تو صبر کنی برای گرفتن پولت ، من صبر می کنم برای خوردن گوشت . این طوری بهتر است . "

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:سه شنبه 19 آذر 1387-11:52 ب.ظ

پ یامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت : " درست مثل این دو تا انگشت ، کتاب خدا و اهل بیت من از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر .  "

گفت : " اگر با این دو تا باشید ، گمراه نمی شوید . "

پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد ، آن وقت گفت : " اگر با این دوتا باشید ، گمراه نمی شوید . "این ها را که گفت ، نشست توی چادرش ، علی هم مقابلش . آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند . با علی دست بدهند و این مقام را به او تبریک بگویند . پیامبر گفت علی را با لقب امیرالمومنین خطاب کنند .

هجدهم ذی الحجه بود . غدیر خم . در بازگشت از حجه الوداع .

می پرسد : " مردم من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ " همه که حرفش را تایید می کنند دست علی را می گیرد بالا ، می گوید : " هر کس من مولا و سرور او هستم بعد از من ، این علی مولای اوست . "

این جا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود . پیامبر دست هایش را می برد بالا و دعا می کند : " خدایا ! هر کس علی را دوست دارد ، دوستش داشته باش ، هر که با او دشمن است ، تو هم دشمنش باش  ... . "

حرف پیامبر که تمام می شود هر کدام از مسیری می روند .

 

 

پ یامبر که جانشین را معرفی کرد همه شنیدند . قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند . هلهله کردند . بلند شدند . آمدند جلو برای دست دادن و بیعت کردن . همه آمدند ، اول از همه همان هایی که دو ماه بعد جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند .

 

 

ش ب ها می رفتند خانۀ مهاجرین و انصار . فاطمه ، علی ، حسن و حسین . فاطمه یادشان می آورد حرف های پدرش را . علی از غدیر می گفت برای شان . دست دراز می کرد بیعت بگیرد برای ولایت . برای وصی رسول خدا .

دست های شان را جمع می کردند توی هم ، خودشان را عقب می کشیدند ، می گفتند : " همۀ این ها قبول . علی اما اگر زودتر آمده بود با او بیعت می کردیم . باور کنید ... . "

راست می گفتند . آن وقت که آن ها با خلیفۀ اول بیعت کردند ، علی داشت جنازۀ رسول خدا را غسل می داد .

 

 

ع لی ایستاده بود . دستور پیامبر بود که صبر کند . مردم ولی نایستادند . آمدند و طناب به گردنش انداختند . طناب به گردن برادر و داماد رسول خدا ... .

دست هایش را بسته بودند ، طناب هم انداخته بودند دور گردنش . می بردندش مسجد برای بیعت . دستی انگار لباسش را کشید ، دست های همسرش بود . قنفذ ولی با تازیانه دست های زهرا را از لباس او جدا کرد .

می بردندش ؛ برای بیعت ... .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 11 آذر 1387-11:59 ب.ظ

پ یامبر دست هایش را قلاب کرد ، علی رفت بالا . دستش نرسید به بت ها .

محمد گفت : " پایت را بگذار روی شانۀ من.  "

نگاه کرد به صورت رسول خدا ، نگاه کرد به بت ها ، پایش را گذاشت روی شانۀ پیامبر . بت ها را شکست . بت هایی که توی خانۀ کعبه جا خوش کرده بودند .

پیامبر بعد گفت : " جدمان ، ابراهیم ، اولین کسی بود که بت ها را شکست توی خانۀ کعبه ، تو هم علی ، آخرین کسی هستی که این کار را کردی.  "

عمر آرزو کرده بود که این کار را او می کرد . علی گفته بود : " کسی که آن ها را پرستیده است ، قدرت شکستن شان را ندارد.  "

ه دیه بود . سیصد دینار . محمد همه را یکجا به علی بخشید . شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینارش را به زنی درمانده داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار را به زنی بدکاره داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . صد دینار دیگر را به مرد ره گذری داد . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به یک دزد داده است .  "

شب بود . از مسجد برمی گشت . به تلافی آن دو شب ، صد دینار باقیمانده را هم به مردی بخشید . فردا گفتند : " علی ، دیشب صد دینار به مردی ثروتمند کمک کرد . "

بغض کرده بود . رفت پیش رسول خدا . پیامبر گفت : " جبرئیل آمده ، می گوید خداوند صدقه هایت را پذیرفته . " پرسید : " چطور !؟ "

گفت : " زن فاجر توبه کرد . صد دینار شد خرج ازدواجش . مرد دزد توبه کرد . صد دینار شد سرمایۀ کسب و تجارتش . مرد ثروتمند توبه کرد . زکات و خمس مالش را داد . دیده بود علی که مالی ندارد این چنین صدقه می دهد . "

گ فتند : " گاو نری یک الاغ را کشته . صاحبانش آمده اند برای تعیین خسارت.  "

پیامبر به ابوبکر گفت : " قضاوت کن بین این دو . "

ابوبکر گفت : " حیوانی ، حیوان دیگر را کشته است . خسارتی در کار نیست . "

محمد گفت : " عمر ! تو قضاوت کن . "

عمر هم پاسخ داد . مثل ابوبکر .

نوبت به علی رسید . گفت : " اگر گاو وارد شده به طویلۀ الاغ ؛ صاحبش ضامن است برای خسارت . اگر الاغ به طویلۀ گاو وارد شده ، هیچ کس ضامن نیست . "

پیامبر دست هایش را آورد بالا گفت : " شکر خدا که قضاوت جانشینم مثل پیامبران است . "

د وید دنبالش : " صبر کن . چند کلمه با تو حرف دارم .  "

علی همان جا نشست توی کوچه . مرد یهودی هم روبرویش .

گفت : " پسر عمویت می گوید از طرف خدا آمده است و حبیب اوست . پس چرا از خدا نمی خواهد فقر و نداری را ازتان بردارد و نجاتتان دهد از این وضع ؟ "

علی سکوت کرد . بعد هم اشاره کرد و گفت : " خدا بندگانی دارد که اگر قسمش دهند دیوار را تبدیل کند به طلا ، می کند.  "

دیوار جلوی چشم یهودی ، طلا شد و درخشید . هاج و واج مانده بود . نگاه کرد توی چشم هایش گفت : " متوجه شدی !؟ "

مرد یهودی همان جا مسلمان شد .  

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 8 آذر 1387-05:19 ب.ظ

گ فت : " دستم خالی است . چیزی ندارم به غیر از شمشیر و شتر و یک زره .  "

پدر عروس گفت : " شمشیرت را برای جنگ می خواهی.شتر را هم برای آب کشی و مسافرت.می ماند زره. "

زره را فروخت چهارصد درهم . یک دست لباس کتانی ، یک پوست گوسفند دباغی نشده ... .شدند مهریۀ فاطمه . همه چیزش را داد برای همه کسش .

 

 

ش ب عروسی ، پیامبر که رفت ، تنها که شدند ، چهار دیواری کوچک شان را سکوت پر کرد . حالا دست زهرا توی دستش بود . شانه های فاطمه لرزید و اشک روی صورتش سر خورد پایین .

دلیلش را که پرسید ، فاطمه گفت : " فکر می کنم به خودم و به آخر عمرم . امروز از خانۀ خودم به خانۀ تو آمدم ، فردا هم از اینجا به طرف قبر می روم . "

شب اول ازدواج ایستاده بود با عروسش به نماز .

 

 

ج نگ احد بود . دشمن حمله می کرد ، مسلمان ها فرار . پیامبر به علی گفت : " دفاع کن .  "

علی حمله کرد و جنگید . تک تک شان را کشت . قهرمان های مشهور قریش را .

از آسمان ندا آمد : " لا سیف الا ذوالفقار ، لا فتی الا علی . "

 

 

ا یستاده بودند کنار پیامبر ، نگاه می کردند . از دور ، گفتند : " علی ترسیده ...  "

رسول خدا گفت : " بس کنید . خودش می آید دلیلش را می گوید . "

جنگ بود . جنگ خندق . عمروبن عبدود که آمد میدان هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد ، علی اما رفته بود . دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بود . حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده ... .

پسر عبدود را که کشت ، آمد . ایستاد روبروی پیامبر ، رسول خدا پرسید : " چرا همان اول کارش را تمام نکردی ؟ "

علی گفت : " به مادرم فحش داد . آب دهان انداخت به صورتم . اگر آن وقت می کشتمش برای خودم بود ، نه برای خدا . "

پیامبر گفته بود : " ضربت علی یوم الخندق ، أفضل من عبادت الثقلین . "

 

 

ع لی رفته بود برای جنگ . پیامبر از او خبر نداشت  و هر روز غمگین تر از قبل . یک روز ، دو روز ، سه روز . پیامبر همه را جمع کرد ، گفت : " هر کس خبر از علی بیاورد ، یک حاجتش ، هرچه باشد ، روا .  "

سلمان دیده بودش . حالا برای بشارت می رفت پیش پیامبر .

چیزی به خاطرش رسید و برگشت : " علی جان ! چه باشد آن یک حاجتم از رسول خدا ؟ "

سلمان ، سّر شب معراج را خواسته بود از پیامبر و او حواله اش کرده بود به فبرستان یهودی ها .

حالا ایستاده بود ، کلمات پیامبر را می گفت . قبری باز شد و کسی بیرون آمد . گفت : " من یهودی به دنیا آمدم ، یهودی زندگی کردم ، یهودی هم مُردم ، از آتش برزخ اما در امانم . "

-چرا ؟

یهودی گفت : " هر روز می ایستادم کنار کوچه تا علی که رد می شود ، او را ببینم . دوست داشتم دیدن صورتش را . "  

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب




آفتاب در محراب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 2 آذر 1387-02:09 ق.ظ

گ فتند : " در این مدت غذایت چه بود ؟ "

گفت : " میوه ها و غذاهای بهشتی . "

گفتند : " نامش را چه می گذاری ؟ "

گفت : " از کعبه که می آمدم بیرون ، صدایی گفت : فاطمه ، نام پسرت را علی بگذار . چون او بر همۀ اهل آسمان ها و زمین برتری دارد ؛ اسم او را از نام خودم گرفته ام . "

 

 

ش نیده بود که عیسای پیامبر در آغوش مریم به حرف آمد ، ندیده بود اما .

آن روز ابوطالب به چشم دید که پسر تازه به دنیا آمده اش به سجده رفت .

شنید هم که می گفت : " اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداَ رسول الله و اشهد ان علیاَ وصی محمد رسول الله و بمحمد یختم الله النبوه و بی یختم الوصیه و انا امیر المومنین . "

 

 

ب یست سال قبل از ماجرای سقیفه :

مهمان محمد بودند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . نهار را که خوردند ، پیامبر ایستاد . گفت : " هیچ کس برای نزدیکان خود بهتر از این که من برای شما آورده ام نیاورده . " به همدیگر نگاه کردند .

رسول خدا گفت : " خدا به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگی دعوت کنم . چه کسی مرا در این راه کمک می کند تا وصی و خلیفه و جانشین من باشد ؟ "

سکوت کردند ، همه ، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم . سرهای شان را انداخته بودند پائین که علی بلند شد ، ایستاد . سیزده سال بیشتر نداشت . پیامبر برق چشم هایش را که دید ، لبخند زد اما گفت بنشیند . دوباره سوالش را پرسید . سکوت کردند ، همه . علی اما دوباره ایستاد . پیامبر این بار هم لبخند زد ؛ گفت علی بنشیند و سوالش را برای بار سوم تکرار کرد . بار سوم هم سکوت ، همه ، غیر از علی . پیامبر دست پسر عمویش را گرفت و جانشینش را معرفی کرد .

بیست سال قبل از ماجرای سقیفه .

 

 

م حمد که راهی مدینه شد ، علی برگشت مکه تا امانت های مردم را برگرداند . کسی را اجیر کرده بودند که برود پیش علی ، ادعای هشتاد مثقال طلا کند . گفتند : " اگر شاهد خواست ما همه شهادت می دهیم.  "

رفت پیش علی . نشان امانت را داد . علی اما هر چه گشت پیدایش نکرد . گفت : " امانت تو نیست . شاهدی هم داری ؟ "

همۀ شهود آمدند . چهار نفر از مشرکان قریش . علی از تک تک شان پرسید . جدا جدا .

- چه وقت امانت را به رسول خدا سپرد ؟

یکی گفت : " وسط روز . "

آن یکی گفت : " غروب آفتاب بود و . . . "

شهادت ها که مختلف شد ، رسوا شدند .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب








Admin Logo
themebox Logo