گمگشته ی وصال tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com 2017-09-18T18:57:48+01:00 mihanblog.com آمد نو بهار . . . 2010-03-20T10:36:29+01:00 2010-03-20T10:36:29+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/58 محمدمهدی از نو زاده شد جهان در تارک بهار گل نغمه خوان شد و بلبل به شوق یار در اندیشه ام ز تو دادار ذوالجلال سالی که شد تمام ، لیل است یا نهار   عید عاشقان مبارک

از نو زاده شد جهان در تارک بهار

گل نغمه خوان شد و بلبل به شوق یار

در اندیشه ام ز تو دادار ذوالجلال

سالی که شد تمام ، لیل است یا نهار

 

عید عاشقان مبارک

]]>
ولیک . . . 2010-02-21T15:23:05+01:00 2010-02-21T15:23:05+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/57 محمدمهدی دیشب مرا بود امیدی به مرامی امشب همه نورم به بن چاه و فغانی

دیشب مرا بود امیدی به مرامی

امشب همه نورم به بن چاه و فغانی

]]>
چه هیچ . . . 2010-01-14T17:45:27+01:00 2010-01-14T17:45:27+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/56 محمدمهدی در پس یك بار بارش باران نیمكت خالی و تنها من نشسته در كنار بركه ای از آب آن باران كه اینك من به او و او به من تنهائیمان را -سخاوت وار دلها همچو آئینه پر ز نور عاریت دار از آبی بالا- رایگان می بخشیم . بر انتهای كوره راهی بن بست در امتداد جاده ، در قفای دید از جفای دوری و ظلمت در انتظار تابش سوزان خورشید ؛ او به سودای محبت های دستی گرم ؛ من سزاوار ناسزای دهر گردون از برای بیهوده ماندن ، ایستادن ،

در پس یك بار بارش باران

نیمكت خالی و تنها من

نشسته در كنار بركه ای از آب آن باران

كه اینك من به او و او به من تنهائیمان را

-سخاوت وار

دلها همچو آئینه

پر ز نور عاریت دار از آبی بالا-

رایگان می بخشیم .

بر انتهای كوره راهی بن بست

در امتداد جاده ، در قفای دید

از جفای دوری و ظلمت

در انتظار تابش سوزان خورشید ؛ او

به سودای محبت های دستی گرم ؛ من

سزاوار ناسزای دهر گردون

از برای بیهوده ماندن ،

ایستادن ،

چشم در چشم بركه در من

نقش آهی سرد از من

در درون عمق سرما زده از لَختی آب

سرداب . . .  

]]>
كوچ 2009-11-28T19:16:32+01:00 2009-11-28T19:16:32+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/55 محمدمهدی تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا ؛ كه دلت با دگران است . . .

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ؛

كه دلت با دگران است . . .

]]>
. . . 2009-11-02T09:55:15+01:00 2009-11-02T09:55:15+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/54 محمدمهدی

]]>
التماس 2009-02-20T16:43:21+01:00 2009-02-20T16:43:21+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/53 محمدمهدی بار خدایا دل کوچک و ناچیز خود را به سوی تو روانه داشته ام دریاب ...   منم ، کوچک رنجور دشت تنهایی که اینک بر در درگاه تو بی گاه آمده ام دریاب ...   ای بزرگ ای بی انتها در کجای این ناکجا آباد خویش را آرام خواهم یافت ، و خاک کدامین سرزمینت مرا در سینه اش جای خواهد داد ؟! پروردگارا،  تو را به بزرگیت این چند روز باقی مانده ام را نگذار از یادت خالی بماند دستهایم را از فراموشیت تهی گردان و چشمانم را غنی از خواهش خود کن و زبانم را بر یادت استوار دار و قلبم را ... این د بار خدایا

دل کوچک و ناچیز خود را به سوی تو روانه داشته ام

دریاب ...

 

منم ، کوچک رنجور دشت تنهایی

که اینک بر در درگاه تو بی گاه آمده ام

دریاب ...

 

ای بزرگ

ای بی انتها

در کجای این ناکجا آباد خویش را آرام خواهم یافت ،

و خاک کدامین سرزمینت مرا در سینه اش جای خواهد داد ؟!

پروردگارا،

 تو را به بزرگیت

این چند روز باقی مانده ام را نگذار از یادت خالی بماند

دستهایم را از فراموشیت تهی گردان و

چشمانم را غنی از خواهش خود کن و

زبانم را بر یادت استوار دار

و قلبم را ...

این دیار رنجور از دنیا را

دریاب ...

 تو دریاب ...

 

]]>
GAZA 2009-01-21T18:45:11+01:00 2009-01-21T18:45:11+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/52 محمدمهدی دردی است که بی پشت و پناه افتاده است در غربت سوز و اشک و آه افتاده است این غزه همان یوسف کنعانی ماست با دست برادران به چاه افتاده است "محدثی خراسانی"    

دردی است که بی پشت و پناه افتاده است

در غربت سوز و اشک و آه افتاده است

این غزه همان یوسف کنعانی ماست

با دست برادران به چاه افتاده است

"محدثی خراسانی"

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

]]>
مادر آفتاب 2009-01-18T19:18:17+01:00 2009-01-18T19:18:17+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/51 محمدمهدی م دتی بود پیامبر دور از خدیجه توی حرا نماز می خواند . فرمان خدا بود . بعد از چهل روز ، جبرئیل سیبی از بهشت آورد ، داد به او گفت :  " بخور محمد !  " پیامبر سیب را باز کرد ، نوری از آن بیرون آمد . ترسید . جبرئیل گفت :  " بخور ! این نور کسی است که قرار است دختر تو باشد ، اسمش توی آسمان منصوره و روی زمین ، فاطمه است .  " محمد پرسید :  " چرا منصوره !؟ چرا فاطمه !؟  " جبرئیل گفت :  " منصوره است چون ، در آسمان نصرت دهندۀ دوست داران خودش است و روی زمین فاطمه ، چون ش م دتی بود پیامبر دور از خدیجه توی حرا نماز می خواند . فرمان خدا بود . بعد از چهل روز ، جبرئیل سیبی از بهشت آورد ، داد به او گفت :  " بخور محمد !  "

پیامبر سیب را باز کرد ، نوری از آن بیرون آمد . ترسید . جبرئیل گفت :  " بخور ! این نور کسی است که قرار است دختر تو باشد ، اسمش توی آسمان منصوره و روی زمین ، فاطمه است .  "

محمد پرسید :  " چرا منصوره !؟ چرا فاطمه !؟  "

جبرئیل گفت :  " منصوره است چون ، در آسمان نصرت دهندۀ دوست داران خودش است و روی زمین فاطمه ، چون شیعیان خود را از آتش جدا می کند .  "

 

 

پ یامبر می گفتند :  " روز قیامت منادی ندا می دهد که ای مخلوقات چشم هایتان را ببندید تا فاطمه ، دختر محمد ، رد شود .  "

 

 

پ یامبر که به مدینه هجرت کرد ، فاطمه را سپرد به همسرش ، ام سلمه .

فکر کرد فاطمه را به او سپرده اند تا راه و رسم زندگی بیاموزدش .

بعد ها می گفت :  " به خدا قسم ! فاطمه ادبش از من خیلی بیشتر بود .  "

 

 

م ی نشست روی زانوی محمد . با دستمال سر و صورت پدرش را که خاکستر و خاکروبه ریخته بودند ، پاک می کرد . جای زخم ها را نوازش می کرد و پدرش را می بوسید . همه می دانستند مادرِ پدرش است ، از محمد شنیده بودند که صدایش می زند :  " ام ابیها  "  .

 

 

- ص د تا شتر سیاه آبی چشم که بارشان پارچه های کتانی اعلای مصری باشد با ده هزار دینار طلا ، مهر فاطمه می کنم ، او را به من بدهید . عبد الرحمن بن عوف می گفت . پیامبر ناراحت شد ، رو کرد به او گفت :  " فاطمه هنوز کوچک است . تازه انتخاب همسر او با خداست .  "

همان جوابی بود که به ابوبکر ، عثمان و عمر هم داده بود .

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 

 

ای برادر و خواهر غزه ایم ؛

من هم با قلبی سوزان و چشمی گریان با شما می گویم :

« حَسْبُنَ الله وَ نِعْمَ الْوَکیل »

]]>
و خدایی که در این نزدیکیست ... پای آن زیتون بلند ... در غزه ... 2009-01-17T07:05:14+01:00 2009-01-17T07:05:14+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/50 محمدمهدی بسم الله همه مجاهدان فلسطین و همه‌ مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای "بدر" و "احد" در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود. غزه در حال تمام شدن است و من همچنان خوابم . به که چه بگویم که خود هیچ قدم از قدم برنداشته ام ولی دلم خون است . غزه تمام شد و من همچنان ... . صدای مولا را شنیده ام که اگر از مرگ کسی جان بسپارد ، جا دارد . دلم از غزه خون اس

بسم الله

همه مجاهدان فلسطین و همه‌ مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای "بدر" و "احد" در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.

غزه در حال تمام شدن است و من همچنان خوابم .

به که چه بگویم که خود هیچ قدم از قدم برنداشته ام ولی دلم خون است . غزه تمام شد و من همچنان ... .

صدای مولا را شنیده ام که اگر از مرگ کسی جان بسپارد ، جا دارد . دلم از غزه خون است که در این مدت چه شده بود که نه یک زن که هزار و چندین زن و کودک و مرد سر سفره های خود خون خوردند و مردند و من هنوز هیچ کاری برای غزه نکرده ام . جواب مولارا چه بدهم در آن دنیا ، که مردند زن ها و نا موس اسلام به خاک و خون کشیده شدومن همچنان زنده ام . خدایا کمی اخلاص ، شیطان برده است غیرتم را .من هنوز خوابم .چرافقط به دعاکردن بسنده کرده ام.علی اصغرسوختۀ غزه ای را دیدم .هیچ قدم از قدم بر نداشته ام . خدایا ... کاش مادرش مرده باشد ...قبل از خودش ... .جوابی برای مادر او هم ندارم درآن دنیا که تو دیدی  طفل مرا که نیمی از بدن نازنینش ... اماهیچ کاری نکردی .ای خدا این شیطان بود بر من مسلط در این مدت که از دیدن بدن سوختۀ او با بمبهای فسفری یا خوشه ای هنوز اینجا نشستم و این غلط نامه را تایپ میکنم .

از قول من به آنها که می گویند:" آنها ناصبی اند" بگویید ، که خوب بازیچه دست شیطان صهیون شده ای .که یکی اسمش زینب بود. عالم شهید همان که استادمان می گفت نوشته است نمی دانم متعلم بر سبیل نجات هستم یا نه می گفت که در شیعه ، به دروغ می گویند که ناصبی اند ، در میان سنی ها جور دیگر پشت  مادران فلسطینی را از حمایت مسلمانان خالی میکنند. تو را هم به همین راحتی از سر راه خود برداشته اند . که بتوانند خوشه های بمب بر سر مادر شیعه فلسطینی بریزند .

به قول شهید مطهری آنهایی که به دنبال انتقام ازیزید وشمر و عمالشان هستند بدانند یزیدیها الان در اسرائیل هستند .

"محمد حسن"

در رخت عزا به سوی‌تان می‌آییم

اینجا، آنجا، به سوی‌تان می‌آییم

هر قطرۀ خون‌تان که افتد بر خاک

دریا دریا به سوی‌تان می‌آییم

در ماه محرم از غم خود مستم

جاری شده خون کربلا از دستم

در عشق، وطن نمی‌شناسد شیعه

من هم یکی از مردم غزه هستم

در برکۀ چشم شوق دریا بنهد

با آمدنش داغ به دل‌ها بنهد

شاید امسال حضرت ثارالله

در غزه به جای کربلا پا بنهد

دل گرم عزاست، فصل ماتم شده است

سرتاسر آسمان پر از غم شده است

هرچند هزار کشته افتاده، ولی

گفتیم فقط ماه محرم شده است

آنیم که با قیام معنا بشویم

با خفتن در خاک شکوفا بشویم

خون می‌ریزیم قطره قطره، آری

با باریدن دوباره دریا بشویم         

(سید علی اصغر علوی)

]]>
آفتاب در محراب 2009-01-16T20:14:03+01:00 2009-01-16T20:14:03+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/49 محمدمهدی ایستاده بودند رو بروی دشمن . بد و بی راه می گفتند . رفت جلو . گفت :  " فحش ندهید .  " گفتند :  " دشمن است !  " گفت :  " فحش و ناسزا را کسی می دهد که حرف حساب ندارد . شما که دارید با دلیل و منطق حرفتان را بزنید .  " این ها را علی می گفت . هزار و چهارصد سال قبل ، به سپاهش ، در جنگ صفین .     مسلمان بودند . نماز شب می خواندند ، با پیشانی های پینه بسته . به اسم خدا ، مسلمان می کشتند . فرقی هم نمی کرد که و چه . مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛ به جرم دوس ایستاده بودند رو بروی دشمن . بد و بی راه می گفتند . رفت جلو . گفت :  " فحش ندهید .  "

گفتند :  " دشمن است !  "

گفت :  " فحش و ناسزا را کسی می دهد که حرف حساب ندارد . شما که دارید با دلیل و منطق حرفتان را بزنید .  " این ها را علی می گفت . هزار و چهارصد سال قبل ، به سپاهش ، در جنگ صفین .

 

 

مسلمان بودند . نماز شب می خواندند ، با پیشانی های پینه بسته . به اسم خدا ، مسلمان می کشتند . فرقی هم نمی کرد که و چه . مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛ به جرم دوستی با علی .

می گفتند :  " اباالحسن کافر است ، هر کس او را قبول دارد هم .  "

مسلمان بودند ، نماز شب خوان.

 

 

شوهرش سرباز امیر المومنین بود . علی بن ابی طالب فرستاده بودش به یکی از مرزها که آنجا کشته شد . حالا زن مانده بود و چند طفل خردسال .

زن راه می رفت و امیر المومنین را نفرین می کرد . او ولی برای بچه هایش نان می پخت . گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود . نان را به تنور می چسباند ، می گفت :  " بچش ! این سزای کسی است که در کار یتیمان کوتاهی می کند .  "

زن همسایه آمده بود به آنها سر بزند که امیر المومنین را دید و شناخت . از زن پرسید :  " وای به حالت ! چه کسی را آورده ای کمکت کند ؟ این که علی بن ابی طالب است .  "

زن آمده بود جلو ، اشک می ریخت و معذرت خواهی می کرد . علی اما می گفت :  " من معذرت می خواهم ، اگر در کارت کوتاهی کردم .  "

 

 

گفت :  " از امت تو خیلی سختی کشیدم .  "

پیامبر گفت :  " راحت می شوی !  "

گفت :  " خیلی سعی کردم نجاتشان دهم از سرگردانی و گمراهی .  "

پیامبر گفت :  " دیگر تمام شد ، رهاشان کن .  "

گفت :  " نشسته اند روی منبر تو . رسواترین مردم ادعا می کند خلیفه ات شده .  "

پیامبر گفت :  " خداوند پاداشت را می دهد ، بخاطر صبری که کردی .  "

گفت :  " لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو .  "

پیامبر گفت :  " نفرین شان کن علی جان !  "

سرش را بلند کرد طرف آسمان :  " خدایا ! بدتر از من را نصیب این ها کن و بهتر از این امت را نصیب من .  "

پیامبر نگاهش کرد ، گفت :  " راحت می شوی ، سحر فردا ... .  "

چشم هایش باز شد . سرش را تکیه کرده بود به دیوار حیاط . ابر سیاه روی ماه را پوشاند .

خواب دیده بود . خواب پیامبر و فاطمه را .

 

 

گفت :  " بعد از من ولی امر مسلمین هستی و ولی خون من .  "

گفت :  " می توانی قاتلم را عفو کنی یا قصاص .  "

گفت :  " او یک ضربه زد ، تو هم یک ضربه بزن .  "

گفت :  " جسدش را دفن کن !  "

ابا محمد می شنید . اباعبدالله و بقیۀ بچه ها هم . امیر المومنین وصیت می کرد .

روز آخر هم سفارش قاتلش را می کرد .

 

 

مثل داغ است روی جگر ، وقتی آدم مجبور باشد قبر عزیزش را مخفی کند . قبر همسرش مخفی . قبر خودش هم مخفی . دشمن است دیگر .

صد و پنجاه سال بعد تازه امام صادق توانست بگوید :  " این جاست قبر امیر المومنین .  "

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

]]>
آفتاب در محراب 2009-01-15T20:03:57+01:00 2009-01-15T20:03:57+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/48 محمدمهدی ج نگ جمل . پسرش محمد حنفیه را صدا زد . نیزه ای به او داد و گفت :  " حمله کن .  " محمد نیزه را گرفت . حمله کرد اما ، نتوانست برود جلو . برگشت . پسر دیگرش ، حسن ، نیزه را گرفت و رفت جلو . وقتی بر می گشت ، نیزه اش به خون دشمن آغشته بود . محمد سرافکنده رفت پیش پدر . نگاهش کرد ، گفت : " ناراحت نباش ! او پسر پیامبر است و تو فرزند علی . "     ب عد از جنگ جمل گفتند : " اهالی بصره را هم بین مان تقسیم کن .  " گفت : " نه . چیزی که توی میدان جنگ است غنیمت است ، نه آنچه در ج نگ جمل . پسرش محمد حنفیه را صدا زد . نیزه ای به او داد و گفت :  " حمله کن .  "

محمد نیزه را گرفت . حمله کرد اما ، نتوانست برود جلو . برگشت . پسر دیگرش ، حسن ، نیزه را گرفت و رفت جلو . وقتی بر می گشت ، نیزه اش به خون دشمن آغشته بود . محمد سرافکنده رفت پیش پدر . نگاهش کرد ، گفت : " ناراحت نباش ! او پسر پیامبر است و تو فرزند علی . "

 

 

ب عد از جنگ جمل گفتند : " اهالی بصره را هم بین مان تقسیم کن .  "

گفت : " نه . چیزی که توی میدان جنگ است غنیمت است ، نه آنچه در خانه هاست . "

اصرار کردند . گفت : " نه . "

دوباره حرفشان را تکرار کردند . گفت : " باشد . قرعه بزنید ببینید عایشه مال چه کسی می شود ؟ "

خجالت کشیدند . سرشان را انداختند پایین . پراکنده شدند .

 

 

آ مده بود پیشش کمک بگیرد . می گفت  مقروض است ، گرسنه است ، می خواست از بیت المال چیزی به او بدهد . علی ، آهنی داغ کرد ، جلو آورد .

عقیل ، کور بود ، نمی دید . دستش را دراز کرد . فکر کرد پول است . هرم آهن دستش را سوزاند . داد زد .

علی گفت : " از آهنی که یک آدم از روی بازی و شوخی داغ کرده فریاد می زنی ، ولی من را به سمت آتشی می کشی که خدا از روی خشم خودش روشن کرده ؟ "

 

 

پ رسید :  " چرا گریه می کنی ؟ "

کنیز گفت : " خرماهایی که خریدم ، مولایم نپسندید . گفته خرما را پس بیاورم ، پولش را بگیرم . حالا این فروشنده پولم را پس نمی دهد . "

رو کرد به فروشنده ، گفت : " این کنیز است ، از خودش اختیار ندارد ، پولش را پس بده . "

بلند شد ، یک مشت حواله اش کرد که یعنی حرف نباشد . مردم جمع شدند . گفتند : " این امیر المومنین است . "

رنگ از صورتش پرید . خرماها را گرفت . پول را پس داد . سرش را انداخت پایین . گفت : " از من راضی باش . "

گفت : " راضی نمی شوم . تا خودت را اصلاح نکنی و حقوق مردم را ندهی راضی نمی شوم . "

 

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

 

]]>
اللهی رضاً برِضائک ، تسلیماً لقضائک . . . 2009-01-06T07:18:59+01:00 2009-01-06T07:18:59+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/47 محمدمهدی Image and video hosting by TinyPic

]]>
بیایید فکر کنیم ... 2009-01-05T14:48:47+01:00 2009-01-05T14:48:47+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/46 محمدمهدی از مواعظ حضرت حسین بن علی(علیه سلام) است که : وَ قَالَ لِابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ : أَیْ بُنَیَّ ! إیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِرًا إلَّا اللهَ جَلَّ وَ عَزَّ . « و به فرزندش حضرت سجّاد ، علیّ بن الحسین علیهما السّلام چنین پند می دهد : ای نور دیدۀ من ! بپرهیز از ستم بر کسی که غیر از خداوند جلَّ و عزّ یار و یاوری ندارد . » "لَمَعَاتُ الحُسَیْن ، ص 28" راستش چند روزی بود در بُهت آن بودم که چرا بعد از ده روز حملۀ اسرائیل به غزه همچنان در می

از مواعظ حضرت حسین بن علی(علیه سلام) است که :

وَ قَالَ لِابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ :

أَیْ بُنَیَّ ! إیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا یَجِدُ عَلَیْکَ نَاصِرًا إلَّا اللهَ جَلَّ وَ عَزَّ .

« و به فرزندش حضرت سجّاد ، علیّ بن الحسین علیهما السّلام چنین پند می دهد : ای نور دیدۀ من ! بپرهیز از ستم بر کسی که غیر از خداوند جلَّ و عزّ یار و یاوری ندارد . »

"لَمَعَاتُ الحُسَیْن ، ص 28"

راستش چند روزی بود در بُهت آن بودم که چرا بعد از ده روز حملۀ اسرائیل به غزه همچنان در میان وبلاگ دوستان و نوشته های ایمیل و مسنجر و SMS و ... چیزی از این موضوع نمی توانم ببینم . این هم برایم دردی بود در کنار دردهای دیگر . می دانم ... همه چیز را می دانم ... امتحان و پایان ترم و درس و جزوه و از آن مهمتر جملۀ :  "اصلا به ما چه ربطی داره !!  "  و ...

خدا رو شکر که بعد از این مدت خدا لطفی کرد و این موعظه از صاحب این روزها را در مقابل چشمانم قرار داد .

پس راحت به کارهایتان برسید .

همۀ شما را به خدای حسین(ع) می سپارم ...

همین ...

]]>
آفتاب در محراب 2008-12-14T19:24:23+01:00 2008-12-14T19:24:23+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/45 محمدمهدی ا سماء آمده بود . می گفت : " خانم ، فاطمه ، با شما کار دارد ! " چیزی انگار قلبش را چنگ زد . چهل روزی می شد که فاطمه بیمار بود . نفهمید چطور خودش را رساند بالای سر فاطمه . نشست کنارش . فاطمه گفت : " خوب همسری بودم برایت پسر عمو ! ؟ " -این چه حرفی است ؟ دست های فاطمه را گرفت . گفت : " دوری ات برایم سخت است . " بغض گلویش را گرفته بود . -امروز دوباره داغ پیامبر برایم تازه شد . اشک امانش نداد . گریه کرد ، فاطمه هم . ▄ فاطمه داشت وصیت می کرد ، علی گوش می داد و اشک می ریخت . -بع

ا سماء آمده بود . می گفت : " خانم ، فاطمه ، با شما کار دارد ! " چیزی انگار قلبش را چنگ زد . چهل روزی می شد که فاطمه بیمار بود . نفهمید چطور خودش را رساند بالای سر فاطمه . نشست کنارش . فاطمه گفت : " خوب همسری بودم برایت پسر عمو ! ؟ "

-این چه حرفی است ؟

دست های فاطمه را گرفت . گفت : " دوری ات برایم سخت است . " بغض گلویش را گرفته بود .

-امروز دوباره داغ پیامبر برایم تازه شد .

اشک امانش نداد . گریه کرد ، فاطمه هم .

فاطمه داشت وصیت می کرد ، علی گوش می داد و اشک می ریخت .

-بعد از من با امامه ، دختر عمویم ازدواج کن .

-بعد از تو ... .

-بعد از من با بچه هایم مهربان باش .

-بعد از تو ... .

-شبانه ، خودت غسلم بده ، شبانه کفنم کن ، شبانه هم دفن .

-بعد از تو ... .

-خودت بر جنازه ام نماز بخوان .

-بعد از تو ... .

-نگذار هیچ کدام از آنهایی که به من ظلم کردند در تشیع جنازه ام حاضر شوند .

-بعد از تو ... .

فاطمه گفته بود بعد از او چه کند ، علی اما نپرسیده بود : " بعد از تو ، بی تو ، چه کنم !؟ "

ا ز آن جا به بعد راهشان جدا می شد . علی اما ، داشت از راه او می رفت .

تعجب کرد .

علی گفت : " راه مان یکی نیست ، حُسن همراهی اما به این است که من کمی از راه را با تو بیایم . "

از اینجا به بعد راهشان جدا می شد . هر دو اما ، داشتند از یک راه می رفتند ، از راه علی .

تا به مقصد برسند ، مسلملن شده بود .

گ فتند : " خلیفه نباید جوان باشد . علی جوان است .  " بعد دیدند دلیل محکمی نیست .

گفتند : " علی زیاد می خندد ، زیاد شوخی می کند ، مردی باید خلیفه شود که عبوس باشد ، مردم از او بترسند و حساب ببرند . "

همین هم شد .

آ مده بود می گفت پول را بده . زن گفت : " خودتان شرط گذاشتید ، پول را وقتی برگردانم که هر دو با هم بیایید .  "

گفت : " رفیقم مرده ، از کجا بیاورمش ؟ "

پول را گرفت و رفت . سال بعد آن یکی آمد . گفت : " پول را بده . "

زن گفت : " دادم به رفیقت . "

گفت : " شرط ما این نبود . "

رفتند پیش عمر . عمر به زن گفت : " تو ضامنی ! پولشان را بده . "

زن گریه می کرد . می گفت : " ما را بفرست پیش ابالحسن . "

رفتند پیش علی . علی گفت : " مگر شرط نکردی هر وقت با هم آمدید پول را به شما بدهد ؟ پولت آماده است . برو رفیقت را بیاور و پول را بگیر . "

رفت . دیگر پیدایش نشد . عمر می گفت : " لا ابقانی الله بعد علی . "

ا ز لباسی که خریده بود خوشش آمد ، صدقه داد در راه خدا .

ق صاب گفت : " این گوشت خوب است ، بیا بخر .  "

گفت : " الان پول ندارم . "

قصاب گفت : " نسیه می دهم ، صبر می کنم پولش را بیاوری . "

گفت : " بجای اینکه تو صبر کنی برای گرفتن پولت ، من صبر می کنم برای خوردن گوشت . این طوری بهتر است . "

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

]]>
آفتاب در محراب 2008-12-09T19:22:55+01:00 2008-12-09T19:22:55+01:00 tag:http://gomgashteyevesal.mihanblog.com/post/44 محمدمهدی پ یامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت : " درست مثل این دو تا انگشت ، کتاب خدا و اهل بیت من از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر .  " گفت : " اگر با این دو تا باشید ، گمراه نمی شوید . " پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد ، آن وقت گفت : " اگر با این دوتا باشید ، گمراه نمی شوید . "این ها را که گفت ، نشست توی چادرش ، علی هم مقابلش . آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند . با علی دست بدهند و این مقام را به او تبریک بگویند . پیامبر گفت علی را با ل پ یامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت : " درست مثل این دو تا انگشت ، کتاب خدا و اهل بیت من از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر .  "

گفت : " اگر با این دو تا باشید ، گمراه نمی شوید . "

پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد ، آن وقت گفت : " اگر با این دوتا باشید ، گمراه نمی شوید . "این ها را که گفت ، نشست توی چادرش ، علی هم مقابلش . آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند . با علی دست بدهند و این مقام را به او تبریک بگویند . پیامبر گفت علی را با لقب امیرالمومنین خطاب کنند .

هجدهم ذی الحجه بود . غدیر خم . در بازگشت از حجه الوداع .

می پرسد : " مردم من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ " همه که حرفش را تایید می کنند دست علی را می گیرد بالا ، می گوید : " هر کس من مولا و سرور او هستم بعد از من ، این علی مولای اوست . "

این جا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود . پیامبر دست هایش را می برد بالا و دعا می کند : " خدایا ! هر کس علی را دوست دارد ، دوستش داشته باش ، هر که با او دشمن است ، تو هم دشمنش باش  ... . "

حرف پیامبر که تمام می شود هر کدام از مسیری می روند .

 

 

پ یامبر که جانشین را معرفی کرد همه شنیدند . قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند . هلهله کردند . بلند شدند . آمدند جلو برای دست دادن و بیعت کردن . همه آمدند ، اول از همه همان هایی که دو ماه بعد جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند .

 

 

ش ب ها می رفتند خانۀ مهاجرین و انصار . فاطمه ، علی ، حسن و حسین . فاطمه یادشان می آورد حرف های پدرش را . علی از غدیر می گفت برای شان . دست دراز می کرد بیعت بگیرد برای ولایت . برای وصی رسول خدا .

دست های شان را جمع می کردند توی هم ، خودشان را عقب می کشیدند ، می گفتند : " همۀ این ها قبول . علی اما اگر زودتر آمده بود با او بیعت می کردیم . باور کنید ... . "

راست می گفتند . آن وقت که آن ها با خلیفۀ اول بیعت کردند ، علی داشت جنازۀ رسول خدا را غسل می داد .

 

 

ع لی ایستاده بود . دستور پیامبر بود که صبر کند . مردم ولی نایستادند . آمدند و طناب به گردنش انداختند . طناب به گردن برادر و داماد رسول خدا ... .

دست هایش را بسته بودند ، طناب هم انداخته بودند دور گردنش . می بردندش مسجد برای بیعت . دستی انگار لباسش را کشید ، دست های همسرش بود . قنفذ ولی با تازیانه دست های زهرا را از لباس او جدا کرد .

می بردندش ؛ برای بیعت ... .

بر گرفته از کتاب های چهارده خورشید و یک آفتاب

]]>