تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب محمدمهدی

و آنگاه زمین تنگ گردید . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 24 تیر 1387-10:07 ق.ظ

دردهایم را به روی دیوار

مقابل چشمانم قاب خواهم کرد ،

تا یادم نرود

کدامین بال ، پروازم داده است .

 

دردهایم را بر گوشۀ طاقچۀ خاطراتم خواهم گذاشت

تا یادم نرود عشق را کدامین قصه گو بر بالینم خوانده است .

 

دردهایم را همچون لباسی شبانه روز

بر تن دل خواهم کرد

تا عریانی اش را از چشم های سیاهی محفوظ دارم .

 

بستری از درد خواهم ساخت

آن هنگام که آخرین نفسهایم را

از خس خس سینه ام می شنوید

تا جسم فانی خویش را بر تار و پود بسترم دریابید .

 

کتاب دردهایم را می بوسم

و برای همیشه ،

به دیوارهایی که هم اکنون احاطه ام کرده اند هدیه می دهم ،

باشد که این دیوار هم چند صباحی تحمل آورد . . .

وچه اندوهی !

باز هم در جهانی دیگر او را خواهم دید

آنجا دلجوی خشتهایش خواهم شد .

 

ولی تو اندیشه مکن

سهم تو را به باد خواهم داد . . .

و اگر روزگاری

در پیچ های تند زندگی

باد را دیدی

و از او سهمت را گرفتی

یادت باشد

تا به رسم دوستی

وفا پیشه کنی

و آن را در قلبت پنهان سازی

       که رسم دوستی راز داریست . . .

 

 

 

. . . ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ  وَ ضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَ ظَنُّواْ أَن لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُواْ إِنَّ اللهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ .



نوع مطلب : رها  

من هم

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 11 خرداد 1387-11:05 ق.ظ

 

 

عاقبت من نیز گامهای آخر را در حضیض خویشتن خواهم برداشت ،

و جایی خواهم رفت ،

که دیگر حتی باد هم دستش به پیراهنم نخواهد رسید

تا یادی را از بوی آن به نثارتان آورد .

می روم ،

و از این عالم خاک

بند بند دلبستگی ها را رها خواهم دید ،

و به دیاری سفر خواهم کرد

که نه آفتابی سوزان دارد و

نه سرمایی جان سوز ؛

نه دردی جانکاه و

نه روحی سرگردان ؛

جایگاهی که دیگر نه جای اندیشه دارد ،

و نه جای دلسردی ؛

خواهم رفت ،

به آن دوری که همگان خواهند رفت ؛

تا هرگاه به افق در هنگامۀ مرگ خورشید نگریستی

به یاد آوری که روزی

دلی تنگ در قفسی ذهن پرواز داشت ،

و حال که به دیاری دور پریده است .

اکنون یادگاری از گل

بر عالم خاک

به تفسیر سفر

در باغچۀ خاطره هایت بگذار ،

باشد که با دیدنش

آهی هر چند کوتاه

فراموشی قرنها را

لحظه ای تازه کند ...

 

 

 

به یاد دوستانی که دیدارمان را در جهانی دیگر به انتظار نشسته اند ...



نوع مطلب : رها  

زینبِ مهدی(سلام الله علیهما)

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 23 اردیبهشت 1387-08:05 ق.ظ

سرود باد

    غزل خوانی بلبل بر سر شاخه

            چراغانی آسمان در شب میلاد

 

نشاط سبزه و گل

    و بزمی در زمین برپاست .

 

گل افشانید ؛

نیک پای کوبید ؛

 

اله العالمین اکنون

        به حکم حکمت و دانش

               به فضل و رحمت و بخشش

                                بفرمود تا زمین بر خود

نشانی از صبر خداوند جلیلش را به خود بیند .

 

قدمگاهی است اینجا ؛

 

تمام نافه های زمینی

    با تمام عطرهای آسمانی بپیوستند ،

          و بویی خوش

              وجود عالم هستی را

                       سزاوار قدمهای اسوۀ صبر و تحمل کرد .

 

                چگونه گویم که آمد در همین لحظه؟

                                    و از من برنیاید بار توصیفش ؛

 

همین بس تو را گویم

کسی آمد

که گر او نمی آمد ،

هم اکنون چشم بر آسمان نمی انداختیم و

نمی دیدیم :

سرود باد

       غزل خوانی بلبل بر سر شاخه

               چراغانی آسمان در شب میلاد ...

 

و شاید هم

امید آمدن را

و لذت از انتظاری به غایت جان افروز

 

به دیده قطرۀ آبی و

به دل ناله و آهی

 

به همراه نگاهی دوخته

به تنگ غروبی در شب جمعه ...

 

کسی آمد

    وز آمدنش نیز

          کسی دیگر در راه است ،

                               که می آید ...

 

            و من دانم

                    و تو دانی

                             و او داند

                                     که می آید. . .



نوع مطلب : لکنتی از دل 

جرقه تاریکی و شب درون

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 7 اردیبهشت 1387-12:04 ب.ظ

در راه که می آمدم به اطراف می نگریستم ،

خانه هایی با چراغهای روشن ،

در میانشان منازلی نیمه ساخته

در تاریکی فرو رفته ،

انگار ؛

شب پنجۀ خود را به اعماق این خانه ها فرو برده است .

نیک نگریستم

پنداری عجیب مرا در بر گرفت ،

 گویی با تمام وجود

 غربت شبانۀ خشت ها در میان ظلمت شب را احساس می کردم ،

و به هنگام عبور از این بناهای نه به ظاهر شاد ،

و به باطن غمگین ،

هول تمام وجودم را می گرفت و می سرود :

بنگر ؛

نکند سیاهی عمق خانه

قرار و امن وجودت را به تسخیر درآورد .

با هراسی صد باره

از کنارشان عبور می کردم ،

در حالیکه چشمان خود را به عمق ناپیدایش خیره نگاه می داشتم .

از کنار هر کدام که می گذشتم

شبیه کسی که از سایۀ خود نیز می گریزد

منطق گامهایم را با ضربان قلبم یکسو می کردم .

تا بلکه ؛

قدمهایم عرض تاریکی را به سرعت به فراموشی باد دهد .

و به هنگام گذر

لحظه ای روشن شد ،

ذهن باز فوارۀ آتش شد ،

شاید کسی

شعلۀ کوچکی را در سیاهی شبناک دلم

لحظه ای روشن کرد !

و سپس خاموشی خویش را دیدم .

در همان ثانیه بود

که حجم هوش

به ژرفای درون هجرت کرد .

با خودم گفتم :

این نیم خانه ها گذران است ؛

نزدیکی و دوریشان

طاقتی از من به یغما نخواهد برد .

گر سیاهی درون کشف شود ،

به چه شکلی می توان از بر آن خانه گریخت ؟

با کدام گام ...

کدامین قلب ...

با چه اندوهی ؟ ...

 

 

 

بار خدایا ؛

      هر آنچه خواسته ایم داده ای و

                هر آنچه خواسته ای مانده ...



نوع مطلب : شکسته 

مهر مهتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 23 فروردین 1387-01:04 ق.ظ

 می بینی مرا

با توام ، با تو ...

با تو ای بالا نشین ،

با تو ای شب را نگین ،

با تو ای چشم و چراغ تیرگی های غمین ...

 تو ،

ای آنکه تمام رخ درخشان خویش را

بر پهنۀ آسمان

چنان تابانده ای

که حتی موریانه های غفلت من

از هراس نورت

به عمق خیال رخنه کرده اند ...

 من ،

مسافری در گذر زمان

چنان ایستاده ام ،

اینجا ،

در زیر انوار جبین زیبایت

که گویی تجسم سکوت را

خاکیان ،

در تن این باخته هوش

به نظاره رفته اند .

 و تو

 بر خارج از جو خاکی این عالم خاک ،

 دور از من ،

 نزدیک به تاریکی فضا

و نزدیک به روشنی او ،

سیمای غبار گرفتۀ مرا بارانی .

 بتاب بر من

 ای از من دور و به او نزدیک

بتاب ...

 تا مگر تابش تو زنگار خستۀ دل افگار مرا

 به فراموشی باد دهد ،

به گذر رود از این خاک غریب ،

به دم دمسوز آتش و نار ،

به بن خاک دهد .

بتاب ،

ای دوست شبهای نیمه به سر شده

بتاب ...



نوع مطلب : شعر و دیوانه 



  • تعداد صفحات :10
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  


Admin Logo
themebox Logo