تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب دانای کل

ای دنیا بهارت مبارک

نویسنده :دانای کل
تاریخ:پنجشنبه 1 فروردین 1387-11:03 ق.ظ

خداوندا ؛

قلبم را،

همچون زمستانی که به کوچکترین اراده ات

دست سردش را از بر زمین بر می دارد

تا به طبیعت اجازۀ جوانه زدن دهد،

             متغیر گردان .

پروردگار من ؛

شب و روزم را ،

هنگامی که به نرمی به یکدیگر تبدیل می شوند

و می دانم که تو آن بالایی و گردش ایام به دست پر توان تو

تغییر می کند ،

                        با تدبیر خویش بگذران .

بار خدایا ؛

این حال مرا :

حَوِّلْ حالِنا ...

حَوِّلْ حالِنا ...

حَوِّلْ حالی ...

 

یا وَصِیَّ الْحَسَنِ وَ الْخَلَفَ الْحُجَّهَ اَیُّهَا الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِیُّ یَابْنَ رَسُولَ اللهِ یا حُجَّهَ اللهَ عَلی خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَ مَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَی اللهِ وَ قَدَّمْناکَ بَیْنَ یَدَیْ حاجاتِنا یا وَجیحاً عِنْدَ اللهِ

به حق حسین

اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ



نوع مطلب : دانای کل 

ولایت

نویسنده :دانای کل
تاریخ:شنبه 8 دی 1386-06:12 ق.ظ

یا علی گفتیم و دل را باختیم

در هوای عاشقی ، دنیا و عقبی ساختیم

با خمار چشم ، اسرار حقیقت یافتیم

بوسه بر نام علی ، بر بی پناهی تاختیم

تار گیسوی كمندش بافتیم

طرٌه ی ابروی بندش تافتیم

جامه ی سبز ولایت دوش او انداختیم

بعد از آن ، بر دیگران پرداختیم

doa

و سلطان دستش به نماد ولایت بالا رفت :

ای مردم اینک هر آنکه من مولای اویم زین پس علی مولای اوست ...

در کاروان شوری بر پا گردید . عاشقان یکدیگر را در آغوش گرفتند و هر کس به نوبۀ خود بیعت کرد ؛ حتی زنان کاروان نیز بیعت کردند و ندا آمد :

اینک نعمت بر زمینیان کامل شد ....

آه چه غدیری بود خم و در خم چه غدیری ...

دانه های شن نیز به سجده آمده اند و آرزو می کنند که کاش ما نیز جزئی از این شیعیان بودیم و به این شور و شوق دمی همدیگر را در بر می گرفتیم .

آری عید است و که می داند که چه عیدیست .

گویی آسمان و زمین را آذین بسته اند تا به شاهراه وجود حضوری راه یابد که تا ابد نشئۀ خود را بر جای جای کوفه گذارد...

آه ای کوفه تو دانستی که او کیست . نخلستانهایت هم حضورش را همچنان در خانه های اول ذهنشان حک کرده اند . اما ای کاش زبان می گشادی و می گفتی :

این علی است و این درب خانۀ اوست :

مادامیکه به او تمسک جوئید از عذاب الهی در امان خواهید بود .

و ای کوفه ؛ ای کاش دهان بند خود را با آتش آهی که در بن چاه نخلستانت ، خود را به دیواره های تاریک میزد می سوزاندی چنان که آن درب را سوزاندند و فریادی به بلندای آسمان سر می دادی

که آی نه مگر اینست که در غدیر رسول دست برادرش را به نشانۀ ولایت بالا برد .

آه ای کوفه ، ای شاهد همۀ آن چیز ها که بر ولایت گذشت ، اینک تمام خاطرات غریبی شاه مظلوم را در کنار چاه های تنهایت گذار و به شادی نیک پای بیفشان ...

باز هم باشد تا به کرم مولا اندوهت را لحظه ای به دست باد گذاری و باز هم مولا با کوله باری بر دوش شام یتیمانت را بر سر سفرۀ دلهای اینک همیشه گرسنه برد ...

ای کوفه باشد تا صبح دولتت در رجعتی دوباره بر یتیمی انسان بدمد ...

پس بیدار باش به امید روزی که مولا می آید...

دست بیفشان ....

عید است ...

صبح امید نزدیک است ...

vali

 



نوع مطلب : دانای کل 

ثانیه و دقیقه و ساعت ...

نویسنده :دانای کل
تاریخ:شنبه 17 شهریور 1386-12:09 ب.ظ

چند روایت حقیقی در باره ی زمان ؛

 

روایت اول :

 

خیره به مسابقه ی عقربه های ساعت روی میز ، روی صندلی نشسته بودم . عقربه ی جوان ، ثانیه شمار  عمر ، انگار قصد داشت كه از خودش هم جلو بزند . شاید نمی دانست كه زندگی بشر را رقم می زند . شاید نمی دانست كه تاریخ را رقم می زند .

 

و همچنان در پی خود ، می دوید و می دوید ...

 

كاش می توانستم نگهش دارم . اما حیف كه نمی شد . در دلم خطاب به او گفتم :

 

" می شود كمی صمیمی تر راه بروی ؟ و یا شاید كمی آهسته و كندتر ؟ "

 

عقربه ی میانسال كه دقایق را می شمارد ، سری به نشانه ی درك حرف من تكان داد . عقربه ی پیر كه فرسوده شده و برای تكان دادن جسم نحیفش به یك ساعت زمان نیاز دارد ، سرفه ای كرد . با صدایش كه غبار زمان ، آن را از طنین انداخته بود ، ‌گفت : یادت باشد كه ضربان قلب تو از گذر همین ثانیه ها جان می گیرد . پس هرگاه دست بر روی قلبت گذاردی به مفهوم عمر پی خواهی برد ...

 

دست بر روی سینه ام گذاردم . قلبم ، در هر ثانیه ، یك بار می زد ...

 

روایت دوم :

 

گاهی اوقات ،‌گویی افتاده باشیم مابین مولكول های سیالی كه به سرعت ، در حال سقوط از پرتگاه مرتفعی هستند ، اینقدر تند می رویم ، كه حتی از عقربه های ساعت دیواری كوكی قدیمی مان هم ، جلو می افتیم . دیگر حتی سرعتگیر های ذهنمان هم از ترسشان جلوی ما نمی ایستند . می ترسند زیر دست و پای ما ، له شوند ...

 

آن وقت است كه بستن كمربند ایمنی پول و قدرت و مقام هم ، كمكی به ما نمی كند ...

 

روایت وسط :

 

خطوط ، بسیارند ...

 

بعضی ، تند تند ، دور خودشان می چرخند . زیاد تلاش می كنند برای اثر گذاشتن . تعدادی ، میانه رو هستند . خیلی برای رسیدن به هدفشان ، به آب و آتش نمی زنند . برخی هم ، خوب كار خودشان را بلدند . هرآنچه كه دارند را ، به آرامی و با دقت رو می كنند و این دسته ی آخر هستند كه تا به خودت بیایی ، موهایت را سپید كرده اند .

 

بعضی ها هم ، هركدام عددی دارند توی كوله پشتی شان . شاید هم واقعا چیزی در چنته شان دارند ،‌ منتظرند تا كسی بیاید و آن ها را با خود به كجا آباد ، ببرد . اما تا همیشه در حسرت سرزمین رویاهاشان ،‌ كجا آبادشان ، می مانند . تنها ، توی صفحه ی گرد زمان ،‌ چرخ ساعت گرد ، محبوس می شوند و در قبال سه متحرك زندگی ، می شوند اكثریت ساكن 60 نفری ...

 

به جایی نمی رسند ... چون از خودشان حركتی ندارند ... جنبشی نشان نداده اند ... ساكن بوده اند و ساكت !!!

 

 این است سرنوشت ساكنان ساكن زمان ...

 

روایت چهارم :

 

عقربه ، آدم را می فهمد ...

 

اگر بگویی بدهكاری ، خوب درك می كند . چون خودش سال هاست می دود ، اما هنوز هشتش گرو نهش است . اگر بگویی عاشقی با لبخند می گوید : من هم عمری دراز است دنبال عشقم افتاده ام تا بدانم به كجا می رود ، اما هرگز به او نرسیده ام .

اگر كودك باشی و پر انرژی ، ثانیه شمار پر جنب و جوشش را برای بازی با تو خبر می كند . اگر جوان باشی و در جست و جوی حقیقت ، قدمهایت را كمی كندتر كرده باشی ، دقیقه شمارش را برایت صدا می كند و اگر فرتوت باشی و كند قدم برداری ، هم صحبتی آهسته رو برایت دارد كه ساعت هایت را با او پر كنی .

 

زمان مهربان است ... باور كن ... ما تضمین می كنیم !!!

 

روایت آخر :

 

ساعت ،‌ شصت دقیقه بود سر پا ایستاده بود ، تا جناب دقیقه ، اجازه ی حركت را صادر كند ...

 

دقیقه ، شصت ثانیه بود كه پشت در دفتر آقای ثانیه منتظر نشسته بود تا منشی ، اجازه ی ورود ، اجازه ی بیان نظر به او را بدهد ...

 

ثانیه از دقیقه ... و دقیقه از ساعت ... قد بلندتر بودند ...

 

ساعت از دقیقه ... و دقیقه از ثانیه ... فهمیده تر بودند ...

 

در دنیای بی رحم ما ، هركه قدبلندتر باشد ، خرش تندتر می دود .

 

چه حیف كه حق ها پامال می شوند ...



نوع مطلب : دانای کل 

سلام

نویسنده :دانای کل
تاریخ:شنبه 13 مرداد 1386-10:08 ق.ظ

زمانی بر باد ،

زمانی بر آب ،

زمانی بر ابر سپید ،

می نوشتم کلامی ؛

کلامی بر باد ،

کلامی بر آب ،

کلامی بر ابر سپید

که داشت پیامی؛

پیامی بر باد ،

پیامی بر آب ،

پیامی بر ابر سپید ،

ولی افسوس و صد افسوس

پیامم را باد

در خود پیچاند و گم کرد .

پیامم را آب

در خود کشاند و غرق کرد .

پیامم را  ابر

باران کرد و فرو ریخت .

و من در ناکامی سرودن

در ژرفای خیال،

در عمق تاریک خاطره ،

گوشه ای

بر باد؛ بر آب؛ بر ابر سپید

گریستم ...

در هق هق شبانه ام

ناگاه دلم شکست

و صدای آن

به آسمانها رفت

به عرش خدا .

صدا این بود :

خدایا ؛ سلام ...



نوع مطلب : دانای کل 





Admin Logo
themebox Logo