تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب رها

التماس

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 2 اسفند 1387-08:13 ب.ظ

بار خدایا

دل کوچک و ناچیز خود را به سوی تو روانه داشته ام

دریاب ...

 

منم ، کوچک رنجور دشت تنهایی

که اینک بر در درگاه تو بی گاه آمده ام

دریاب ...

 

ای بزرگ

ای بی انتها

در کجای این ناکجا آباد خویش را آرام خواهم یافت ،

و خاک کدامین سرزمینت مرا در سینه اش جای خواهد داد ؟!

پروردگارا،

 تو را به بزرگیت

این چند روز باقی مانده ام را نگذار از یادت خالی بماند

دستهایم را از فراموشیت تهی گردان و

چشمانم را غنی از خواهش خود کن و

زبانم را بر یادت استوار دار

و قلبم را ...

این دیار رنجور از دنیا را

دریاب ...

 تو دریاب ...

 



نوع مطلب : رها  

...

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:چهارشنبه 9 مرداد 1387-06:07 ق.ظ

خدایا ؛

سادگی را از چشمانم مگیر ...



نوع مطلب : رها  

و آنگاه زمین تنگ گردید . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 24 تیر 1387-09:07 ق.ظ

دردهایم را به روی دیوار

مقابل چشمانم قاب خواهم کرد ،

تا یادم نرود

کدامین بال ، پروازم داده است .

 

دردهایم را بر گوشۀ طاقچۀ خاطراتم خواهم گذاشت

تا یادم نرود عشق را کدامین قصه گو بر بالینم خوانده است .

 

دردهایم را همچون لباسی شبانه روز

بر تن دل خواهم کرد

تا عریانی اش را از چشم های سیاهی محفوظ دارم .

 

بستری از درد خواهم ساخت

آن هنگام که آخرین نفسهایم را

از خس خس سینه ام می شنوید

تا جسم فانی خویش را بر تار و پود بسترم دریابید .

 

کتاب دردهایم را می بوسم

و برای همیشه ،

به دیوارهایی که هم اکنون احاطه ام کرده اند هدیه می دهم ،

باشد که این دیوار هم چند صباحی تحمل آورد . . .

وچه اندوهی !

باز هم در جهانی دیگر او را خواهم دید

آنجا دلجوی خشتهایش خواهم شد .

 

ولی تو اندیشه مکن

سهم تو را به باد خواهم داد . . .

و اگر روزگاری

در پیچ های تند زندگی

باد را دیدی

و از او سهمت را گرفتی

یادت باشد

تا به رسم دوستی

وفا پیشه کنی

و آن را در قلبت پنهان سازی

       که رسم دوستی راز داریست . . .

 

 

 

. . . ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ  وَ ضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَ ظَنُّواْ أَن لَّا مَلْجَأَ مِنَ اللهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُواْ إِنَّ اللهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ .



نوع مطلب : رها  

من هم

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 11 خرداد 1387-10:05 ق.ظ

 

 

عاقبت من نیز گامهای آخر را در حضیض خویشتن خواهم برداشت ،

و جایی خواهم رفت ،

که دیگر حتی باد هم دستش به پیراهنم نخواهد رسید

تا یادی را از بوی آن به نثارتان آورد .

می روم ،

و از این عالم خاک

بند بند دلبستگی ها را رها خواهم دید ،

و به دیاری سفر خواهم کرد

که نه آفتابی سوزان دارد و

نه سرمایی جان سوز ؛

نه دردی جانکاه و

نه روحی سرگردان ؛

جایگاهی که دیگر نه جای اندیشه دارد ،

و نه جای دلسردی ؛

خواهم رفت ،

به آن دوری که همگان خواهند رفت ؛

تا هرگاه به افق در هنگامۀ مرگ خورشید نگریستی

به یاد آوری که روزی

دلی تنگ در قفسی ذهن پرواز داشت ،

و حال که به دیاری دور پریده است .

اکنون یادگاری از گل

بر عالم خاک

به تفسیر سفر

در باغچۀ خاطره هایت بگذار ،

باشد که با دیدنش

آهی هر چند کوتاه

فراموشی قرنها را

لحظه ای تازه کند ...

 

 

 

به یاد دوستانی که دیدارمان را در جهانی دیگر به انتظار نشسته اند ...



نوع مطلب : رها  

لحظه

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:دوشنبه 15 بهمن 1386-09:02 ق.ظ

و هنگامی که درختان لخت و عور می شوند ،

         و نه تنها برگ

               بلکه دانه برفی روی آنان نمی ماند

                                    تازه آغاز جوانه زدن است ...



نوع مطلب : رها  



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo