تبلیغات
گمگشته ی وصال - مطالب شعر و دیوانه

آمد نو بهار . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:شنبه 29 اسفند 1388-03:06 ب.ظ

از نو زاده شد جهان در تارک بهار

گل نغمه خوان شد و بلبل به شوق یار

در اندیشه ام ز تو دادار ذوالجلال

سالی که شد تمام ، لیل است یا نهار

 

عید عاشقان مبارک



نوع مطلب : شعر و دیوانه 

چه هیچ . . .

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:پنجشنبه 24 دی 1388-10:15 ب.ظ

در پس یك بار بارش باران

نیمكت خالی و تنها من

نشسته در كنار بركه ای از آب آن باران

كه اینك من به او و او به من تنهائیمان را

-سخاوت وار

دلها همچو آئینه

پر ز نور عاریت دار از آبی بالا-

رایگان می بخشیم .

بر انتهای كوره راهی بن بست

در امتداد جاده ، در قفای دید

از جفای دوری و ظلمت

در انتظار تابش سوزان خورشید ؛ او

به سودای محبت های دستی گرم ؛ من

سزاوار ناسزای دهر گردون

از برای بیهوده ماندن ،

ایستادن ،

چشم در چشم بركه در من

نقش آهی سرد از من

در درون عمق سرما زده از لَختی آب

سرداب . . .  



نوع مطلب : شعر و دیوانه 

و خدا هست

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 4 مرداد 1387-01:07 ق.ظ

روزگاریست که دگر در دل تاریکی شب نه خداییست مرا

و نه بهر سوز و گداز چشم گریان و پریشانیست مرا

مانده ام با خود و بی خود به سر شاخۀ شک 

و اگر عشق به فریاد رسد روزی

که دگربار بروید به سر بالینم

شاخه ای گل ز نماز

 

روزگاریست مرا

که دگر دل تاریک شب و تنهایی من و نورک شمع

برده ایم خویشتن خویش ز یاد

 

لیک خدائیست مرا

که دیده اش در شب  و تنهایی و شمع سیاهیست مرا

باز اگر شب برفت و شمع بسوخت

دل تنهائیم را نیز خدائیست مرا؟

 

حال که خدائیست مرا

با دلم در دل شب تن به شمعش بسپاریم

حال نیم

لیک این بار

شب بماند و شمع هم ؛

دیگر اثری در این میان هست مرا ....؟

 

 

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ



نوع مطلب : شعر و دیوانه 

مهر مهتاب

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 23 فروردین 1387-01:04 ق.ظ

 می بینی مرا

با توام ، با تو ...

با تو ای بالا نشین ،

با تو ای شب را نگین ،

با تو ای چشم و چراغ تیرگی های غمین ...

 تو ،

ای آنکه تمام رخ درخشان خویش را

بر پهنۀ آسمان

چنان تابانده ای

که حتی موریانه های غفلت من

از هراس نورت

به عمق خیال رخنه کرده اند ...

 من ،

مسافری در گذر زمان

چنان ایستاده ام ،

اینجا ،

در زیر انوار جبین زیبایت

که گویی تجسم سکوت را

خاکیان ،

در تن این باخته هوش

به نظاره رفته اند .

 و تو

 بر خارج از جو خاکی این عالم خاک ،

 دور از من ،

 نزدیک به تاریکی فضا

و نزدیک به روشنی او ،

سیمای غبار گرفتۀ مرا بارانی .

 بتاب بر من

 ای از من دور و به او نزدیک

بتاب ...

 تا مگر تابش تو زنگار خستۀ دل افگار مرا

 به فراموشی باد دهد ،

به گذر رود از این خاک غریب ،

به دم دمسوز آتش و نار ،

به بن خاک دهد .

بتاب ،

ای دوست شبهای نیمه به سر شده

بتاب ...



نوع مطلب : شعر و دیوانه 

فسوس دل

نویسنده :محمدمهدی
تاریخ:جمعه 3 اسفند 1386-12:02 ب.ظ

فراموشم مکن یا رب اگر چه پر ز نسیانم

فراموشم مکن خالق که گردی در کف بادم

 

فراموشم مکن گر چه فراموشی ز من باشد

سیـاه اندرونـم را سپیدیـش طـلب بـاشم

 

خداونـدا خداونـدا پـلیـدیم بـرون بـاشد

ولی از لطف ستاری،به چشم خلق نهان باشم

 

تو می دانی که من هرگز به صد توبه نِیَم راضی

اگر توبه شکستم من به امـید تـو بـنشستم

 

ضعیف و خسته و تـنها،گـنه آلود و غمناکم

زدم خنجر به روح خود،دوایش را ز تو خواهم

 

خودم بر خود بدی کردم،خودم آتش طلب کردم

خودم توبه شکن بودم،خودم خواهان غم بودم

 

خودم نفس سیـاهم را عزیز جان و دل کردم

ولی تنها تو می دانی که من بر خود ستم کردم

 

همین حالا،همین پائین نشسته بر در درگاه

دعا گویان ز دل گویم ببخشایم،ببخشایم

 

رسد روزی که می دانم به آتش غوطه ور باشم

رسد روزی که می دانم میـانه شعله ور باشم

 

ولی آن دم که جانم را بسوزانی بسی گویم

درون دود و آتش هم به امید تو بنشستم



نوع مطلب : شعر و دیوانه 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo